شاه ايران كاووس ، پسرم سهراب را نيز كشتم حالا بيشتر از 600 سال دارم . اين حرفها براى من بسى بزرگ و براى تو بسى نازيباست ، تو جوان و شاهزادهاى و تجربه ندارى . حالا بيشتر فكر كن بيا مى خوريم و غم و اندوه را از دل بيرون كنيم » :
به دو گفت رستم كه « آرام گير * چگوئى سخنهاى نادلپذير
« تو آنگوى كز پادشاهان سزاست * نگويد سخن شاه جز راه راست
« جهاندار داند كه دستان سام * بزرگست و با دانش و نيكنام
« همان سام پور نريمان بدست * نريمان گرد از كريمان بدست
« بزرگست و هوشنگ بودش پدر * بگيتى سوم خسرو تاجور
« نخستين بطوس اندرون اژدها * كه از چنگ او كس نگشتى رها
« به دريا نهنگ و به خشكى پلنگ * همش بوى و رنگ و همش خاك و سنگ
« همى پيل را در كشيدى بدم * دل خرم از ياد او شد دژم
« همان مادرم دخت مهراب بود * به دو كشور هند شاداب بود
« نژادى ازين نامورتر كراست ؟ * خردمند گردن نپيچد ز راست
« زمين را همه سربسر گشتهام * بسى شاه بيدادگر كشتهام
« برفتم به تنها بمازندران * شب تار و فرسنگهاى گران
« نه ارژنگ ماندم نه ديو سپيد * نه سنجه نه پولاد غندى نه بيد
« همان از پى شاه فرزند را * بكشتم دلير خردمند را
« كه گردى چو سهراب ديگر نبود * به زور و به مردى و رزم آزمود
« ز ششصد همانا فزونست سال * كه تا من جدا گشتم از پشت زال
« همى پهلوان بودم اندر جهان * يكى بود با آشكارم نهان
« بدان گفتم اين تا بدانى همه * تو شاهى و گردنكشان چون رمه
« تو اندر زمانه رسيده نوى * اگر چند با فر كيخسروى
« تن خويش بينى همى در جهان * نه آگاهى از كارهاى نهان
« چو بسيار شد گفتها مى خوريم * به مى جان اندوه را بشكريم »
اسفنديار مىگويد « همه اين پهلوانيهاى تو را شنيدهام اما تو هم از كارهاى من و از هنرمندىهاى من بشنو . اول براى دين جنگيدم و از بتپرستان زمين را خالى كردم ، نژاد من از تخمهء گشتاسپ و نوهء لهراسپ است . لهراسپ هم پسر اورند شاه بود و اورند شاه هم از نژاد كيقباد بود . مادرم هم دختر قيصر روم كتايون است .
ارجاسب را كشتم و همان هفتخانى كه براى تو در مازندران پيش