تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
شاه ايران كاووس ، پسرم سهراب را نيز كشتم حالا بيشتر از 600 سال دارم . اين حرفها براى من بسى بزرگ و براى تو بسى نازيباست ، تو جوان و شاهزاده‌اى و تجربه ندارى . حالا بيشتر فكر كن بيا مى خوريم و غم و اندوه را از دل بيرون كنيم » :
به دو گفت رستم كه « آرام گير * چگوئى سخنهاى نادلپذير « تو آنگوى كز پادشاهان سزاست * نگويد سخن شاه جز راه راست « جهاندار داند كه دستان سام * بزرگست و با دانش و نيكنام « همان سام پور نريمان بدست * نريمان گرد از كريمان بدست « بزرگست و هوشنگ بودش پدر * بگيتى سوم خسرو تاجور « نخستين بطوس اندرون اژدها * كه از چنگ او كس نگشتى رها « به دريا نهنگ و به خشكى پلنگ * همش بوى و رنگ و همش خاك و سنگ « همى پيل را در كشيدى بدم * دل خرم از ياد او شد دژم « همان مادرم دخت مهراب بود * به دو كشور هند شاداب بود « نژادى ازين نامورتر كراست ؟ * خردمند گردن نپيچد ز راست « زمين را همه سربسر گشته‌ام * بسى شاه بيدادگر كشته‌ام « برفتم به تنها بمازندران * شب تار و فرسنگهاى گران « نه ارژنگ ماندم نه ديو سپيد * نه سنجه نه پولاد غندى نه بيد « همان از پى شاه فرزند را * بكشتم دلير خردمند را « كه گردى چو سهراب ديگر نبود * به زور و به مردى و رزم آزمود « ز ششصد همانا فزونست سال * كه تا من جدا گشتم از پشت زال « همى پهلوان بودم اندر جهان * يكى بود با آشكارم نهان « بدان گفتم اين تا بدانى همه * تو شاهى و گردنكشان چون رمه « تو اندر زمانه رسيده نوى * اگر چند با فر كيخسروى « تن خويش بينى همى در جهان * نه آگاهى از كارهاى نهان « چو بسيار شد گفتها مى خوريم * به مى جان اندوه را بشكريم »
اسفنديار مىگويد « همه اين پهلوانيهاى تو را شنيده‌ام اما تو هم از كارهاى من و از هنرمندىهاى من بشنو . اول براى دين جنگيدم و از بت‌پرستان زمين را خالى كردم ، نژاد من از تخمهء گشتاسپ و نوهء لهراسپ است . لهراسپ هم پسر اورند شاه بود و اورند شاه هم از نژاد كيقباد بود . مادرم هم دختر قيصر روم كتايون است . ارجاسب را كشتم و همان هفت‌خانى كه براى تو در مازندران پيش