تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
ولى سيمرغ بر سرش پر گسترد و به جائى برد و او را بزرگ كرد و چون بزرگ شد سام از بىبچگى او را دوباره پذيرفت و نياكان من او را يارى كردند و عاقبت او بزرگ شد و عروسى كرد و تو از او زاده شدى و باز نياكان من او را بزرگى دادند و پهلوانش كردند و حالا تو به شاه گشتاسپ سر فرود نمىآورى » :
چنين گفت با رستم اسفنديار * كه « اى نيك‌دل مهتر نامدار « من ايدون شنيدستم از بخردان * بزرگان و بيدار دل موبدان « كه دستان بدگوهر از ديو زاد * بگيتى فزون زين ندارد نژاد « فراوان ز سامش نهان داشتند * ورا رستخيز جهان داشتند « تنش تيره و روى و مويش سپيد * چو ديدش دل سام شد نااميد « بفرمود تا پيش دريا برند * مگر مرغ و ماهى ورا بشكرند « بيامد بگسترد سيمرغ پر * نديد اندر او هيچ آئين و فر « ببردش به جائى كه بودش كنام * بديدار او كس نبد شادكام « اگر چند سيمرغ ناهار بود * تن زال پيش اندرش خوار بود « همى خورد افكنده مردار اوى * ز جامه برهنه تن خوار اوى « برافكند سيمرغ بر زال مهر * بر او گشت از اين گونه چندى سپهر « از آن پس كه مردار چندى چشيد * برهنه سوى سيستان دركشيد « پذيرفت سامش ز بىبچگى * ز نادانى و پيرى و غرچگى « خجسته بزرگان و شاهان من * نياكان من نيك‌خواهان من « ورا بركشيدند و دادند چيز * فراوان برين سال بگذشت نيز « يكى سرو بد نابسوده سرش * چو با شاخ شد رستم آمد برش « ز مردى و فرهنگ و ديدار اوى * بگردون برآمد چنين كار اوى « بر اين گونه بر پادشاهى گرفت * بباليد و ناپارسائى گرفت »
رستم مىگويد كه « آرام باش و از اين حرفهاى بيهوده مزن كه شاهزادگان را سزاوار اين گفتارها نيست و شاهان جز راستى سخن نگويند . تو ميدانى كه دستان سام بزرگ و بادانش است و سام پسر نريمان بود و نريمان پسر هوشنگ سومين شاه ايران بود كه با اژدها و نهنگ و پلنگ و پيل جنگيد و من هم كه ميدانى مادرم رودابه دختر مهراب شاه هند است . همه‌جا را گشته‌ام شاهان ظالم را كشته و تنها به مازندران رفته و ارژنگ و ديو سپيد را كشته‌ام و بخاطر