شاهزاده را كشتهاى بهتر است كه تو پنهان شوى يا خودت پنهانى پيش شاه گشتاسپ روى و بىگناهيت را برايش روشن سازى و اسفنديار ديگر تو را پيدا نميكند كه از تو چنين تقاضائى را بكند . » رستم بزال پاسخ مىدهد كه « اين ننگ است كه من از اسفنديار بگريزم و مردم مرا ترسو بدانند . آنوقت همه مرا سرزنش ميكنند و تو ديگر نميتوانى در سيستان بمانى بهتر است فردا با اسفنديار نبرد كنم و يا او را بآغوش بگيرم و به خانهام بياورم و احترامش كنم و بر تخت عاجش بنشانم و سعى كنم كه بر سر عقل آيد و با من جنگ نكند . » زال مىگويد « اسفنديار مرد شجاعى است تو نميتوانى او را به آغوش كشى و به خانه بياورى . زال خدا را شكر و نيايش مىكند و براى رفع اين پيشآمد دعا مىكند . »
چون روز مىشود و آفتاب از پشت كوه بيرون مىآيد ، رستم لباس رزم مىپوشد . زواره را پيش خوانده و دستور مىدهد تا « لشكرش را آرايش كرده و گردآورى نمايد و خودش نيز فرمانده لشگر باشد تا رستم پيش اسفنديار برود و بررسى كند كه اسفنديار چه خيالى دارد . آيا ميخواهد واقعا با رستم بجنگد يا بر سر عقل آمده و از نبرد چشم پوشيده است . اگر خيال جنگ داشته باشد سپاه زابلستان را نميگذارد بجنگ وارد شود يكه و تنها خود با او ميجنگد و اگر سپاه ايران وارد جنگ شود آنوقت سپاه تو هم اى زواره وارد جنگ خواهد شد . » رستم اين حرفها را به برادرش زواره مىگويد و خود نزديك اسفنديار مىرود و بانكى بر اسفنديار مىزند و مىگويد « هم نبردت آمده است خودت را براى جنگ آماده كن . » چون اسفنديار سخنان رستم را مىشنود مىگويد اسب سياه را زين ميكنند و بر پشت آن اسب نشسته و سپس به راه مىافتد و پيش رستم ميرود و او را تنها مىبيند و تعجب مىكند كه چرا رستم براى جنگ تنها آمده است . هر دو بانگ به هم مىزنند و رستم مىگويد « اى شاهزادهء
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 587
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٥٨٧