ميگويد كه اميدى بر سر عقل آمدن او نيست . رستم به فرامرز مىگويد « كه رخش را زين كن تا دوباره پيش اسفنديار بروم و با او صحبت كنم » :
بخنديد و گفت « اى برادر تو خوان * بياراى و آزادگان را بخوان
« كه اينست آئين اسفنديار * تو آئين اين نامور ياد دار
« كه مهمان كندمان نيارد نويد * به نيكى مداريد از وى اميد »
بگفت اين و پس خوان بياراستند * بخوردند نانرا و برخاستند
چو برخاست از جا گو پهلوان * فرامرز را گفت « اندر زمان
« بفرماى تا رخش را زين كنند * همان زين به آرايش چين كنند
« شوم بازگويم به اسفنديار * كه او كار ما را گرفتست خوار »
رستم سوار بر رخش شده و پيش اسفنديار مىآيد و لشكر اسفنديار وقتى كه رستم را مىبينند با خود مىگويند كه « اگر اسفنديار با او جنگ كند عقل ندارد . چون گشتاسپ بخاطر شاهى خود ميخواهد اسفنديار را بكشتن دهد » :
همى گفت لشگر كه « اين نامدار * نماند بكس جز به سام سوار
« خرد نيست اندر سر شهريار * كه با فره گردى چو اسفنديار
« بدينسان همى از پى تاج و گاه * بكشتن دهد نامدارى چو ماه »
چو آمد به نزديك اسفنديار * هم آنگه پذيره شدش نامدار
رستم به اسفنديار ميگويد « اى پهلوان و شاهزادهء ايران هرچه من به تو ميگويم گوش كن به صلاح خود و كشور است ، با من نامهربان نباش ، مرا خيلى كوچك نشمار ، مرا دستبسته پيش شاه نبر ، تو مگر فراموش كردى كه من رستم هستم . من ديوها را كشتهام ، من نگهبان شاهان ايران هستم ، من هميشه يار دليران هستم ، من از اينكه از تو خواهش ميكنم كه از بند كردن من چشم بپوشى گمان مكن كه از تو ميترسم ، بلكه من به احترام شاهزادگى تو اين خواهش را از تو مىكنم ، من نه ميخواهم با تو جنگ كنم و نه ميخواهم تو را بكشم و مردم مرا سرزنش كنند كه شاهزادهء ايران را كشته است » :
به دو گفت رستم كه « اى پهلوان * نوآئين و نوساز و فرخجوان
« خرامى نيرزيد مهمان تو ؟ * چنين بود تا بود پيمان تو