پدرش زال مىآيد و برايش ملاقات با اسفنديار را تعريف مىكند .
چون رستم از پيش اسفنديار دور مىشود اسفنديار به فكر فرومىرود و با راهنماى خود « پشوتن » دربارهء رستم مشورت مىكند و « پشوتن » او را نصيحت كرده و از اين كار بازمىدارد ولى اسفنديار گوش به سخنان او نميدهد :
چنين گفت با وى يل اسفنديار * كه « كارى گرفتيم دشوار خوار
« بايوان رستم مرا كار نيست * ورا نزد من راه ديدار نيست
« اگر او نيايد نخوانمش نيز * كه گر زين پر آيد يكيرا قفيز
« دل زنده از كشته بريان شود * سر از آشنائيش گريان شود »
پشوتن به دو گفت « اى نامدار * برادر كه دارد چو اسفنديار ؟
« بيزدان كه ديدم شما را نخست * كه يك نامور با دگر كين نجست
« دلم گشت از آن كار چون نوبهار * هم از رستم و هم ز اسفنديار
« چو در كارتان ژرف كردم نگاه * بهبندد همى بر خرد ديو راه
« تو آگاهى از كار دين و هنر * ز فرمان يزدان و راى پدر
« بپرهيز و با جان ستيزه مكن * نيوشنده باش از برادر سخن
« شنيدم همه هرچه رستم بگفت * بزرگيش با مردمى بود جفت
« نسايد دو پاى ورا بند تو * نه انديشد از فر و اورند تو
« سوار جهان پور دستان سام * ببازى سر اندر نيارد بدام
« بترسم كه اين كار گردد دراز * بزشتى ميان دو گردنفراز
« بزرگى و از شاه داناترى * بجنگ و به مردى تواناترى
« يكى بزم جويد دگر بند و كين * نگه كن كه تا كيست با آفرين »
اسفنديار در پاسخ سخنان پشوتن مىگويد « اگر من از فرمان شاه سرپيچى كنم هم در دنيا و هم در پيش خدا مسئول هستم و همه مرا سرزنش خواهند كرد . پس دو جهان را به رستم نمىفروشم و با او جنگ ميكنم » :
چنين داد پاسخ ورا نامدار * كه « گر من بهپيچم سر از شهريار
« مرا خود بگيتى نكوهش بود * همان پيش يزدان پژوهش بود
« دو گيتى برستم نخواهم فروخت * كسى چشم دين را به سوزن ندوخت »
از طرف ديگر رستم در خانهء خود با برادر و پسرش مشغول خوردن غذا است و از خواستهء اسفنديار براى آنها تعريف مىكند و