و اين ننگ را نميتوانم تحمل كنم » :
« به دو گفت رستم كه « اى نامدار * همى جستم از داور كردگار
« كه خرم كنم دل بديدار تو * كنون چون شنيديم گفتار تو
« دو گردانفرازيم پير و جوان * خردمند و بيدار و دو پهلوان
« يكى ننگ باشد مرا زين سخن * كه تا جاودان آن نگردد كهن
« كه چون تو سپهبد سرى افسرى * سرافراز شيرى و كندآورى
« بيائى نيائى سوى خان من * نباشى بدين مرز مهمان من
« گر اين كينه از مغز بيرون كنى * بكوشى و بر ديو افسون كنى
« ز من هرچه خواهى تو فرمان كنم * ز ديدار تو رامش جان كنم
« مگر بند كز بند عارى بود * شكستن بود زشتكارى بود
« نهبيند مرا زنده با بند كس * كه روشن روانم بر اينست و بس
« مرا سر نهان گر شود زير سنگ * از آن به كه نامم برآيد به ننگ »
اسفنديار برستم مىگويد « تو همهء اين سخنان را براستى گفتى ولى « پشتوتن » ميداند كه شاه گشتاسپ موقع آمدن من چه فرموده است . اگر حالا به خانه تو بيايم و ميهمان تو شوم و تو از فرمان شاه سرپيچى كنى ديگر من نمىتوانم با تو جنگ كنم چون نان و نمك تو را خوردهام و اگر از فرمان شاه هم سرپيچى كنم در جهان ديگر آتش مرا ميسوزاند اگر تو مايلى همينجا امروز باهم مى ميخوريم » :
به پاسخ چنين گفت اسفنديار * كه « اى از گوان جهان يادگار
« همه راست گفتى نگفتى دروغ * بكژى مگيرند مردان فروغ
« و ليكن پشوتن شناسد كه شاه * چه فرمود چون من برفتم به راه
« گر اكنون بيايم سوى خان تو * بوم شاد و پيروز مهمان تو
« تو گردن بهپيچى ز فرمان شاه * مرا تابش روز گردد سياه
« يكى آنكه من با تو جنگ آورم * ز پرخاش خوى پلنگ آورم
« فرامش كنم مهر نان و نمك * ز پاكى نژاد اندر آيم به شك
« و گر سر بهپيچم ز فرمان شاه * بدان گيتى آتش بود جايگاه
« ترا آرزو گر چنين آمد است * يك امروز با مى بسائيم دست »
رستم در پاسخش چنين مىگويد :
به دو گفت رستم كه « ايدون كنم * شوم جامهء راه بيرون كنم
« بيك هفته نخجير كردم همى * بجاى بره گور خوردم همى
« بهنگام خوردن مرا باز خوان * تو با دودهء خويش بنشين بخوان »
اين را ميگويد و از پيش اسفنديار برمىگردد . رستم پيش