تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 578

مساهمون:

ص٥٧٨
اسفنديار برستم مىگويد : « من از لطف تو متشكرم ولى فرمان شاه بايد اجرا شود و من نبايد از گفتهء او سرپيچى كنم . شاه بما فرموده است كه در زابل نبايد درنگ كنيم و با نامداران اين سرزمين هم نبايد جنگ كنيم و تو خود بند بر پاى نهى و با ما بدرگاه او آئى . اين بند ننگى براى تو نيست چون شاه فرموده در صورتى شاهى را به من واگذار خواهد كرد كه تو را بند بر پايت زده و پيش او ببرم و آن وقت كه من شاه شدم جهانرا بدست تو مىسپارم و اگر هم به زابل برگردى هرچه خواهى به تو مىدهم » :
« چنين پاسخ آورد اسفنديار * كه « اى از يلان جهان يادگار « هر آنكس كه او چون تو باشد بنام * همه شهر ايران به دو شادكام « نشايد گذر كردن از راى او * گذشت از بروبوم و از جاى او « و ليكن ز فرمان شاه جهان * نپيچم همى آشكار و نهان « بزابل نفرمود ما را درنگ * نه با نامداران اين بوم جنگ « تو آن كن كه بريابى از روزگار * بر آن رو كه فرمان دهد شهريار « تو خود بند بر پاى نه بيدرنگ * نباشد ز بند شهنشاه ننگ « ترا چون برم بسته نزديك شاه * سراسر به دو بازگردد گناه « بدين بستگى من جگر خسته‌ام * به پيش تو اندر كمر بسته‌ام « نمانم كه تا شب بمانى ببند * و گر بر تو آيد به چيزى گزند « از آن پس كه من تاج بر سر نهم * جهانرا بدست تو اندر دهم « و گر باز گردى بزابلستان * بهنگام بشكوفهء گلستان « بيابى تو چندان ز من خواسته * كه گردد بروبومت آراسته »
رستم در پاسخ اسفنديار مىگويد « من دلم از ديدار تو شاد شد و چون اينطور گفتى كه مرا دست و پا بسته پيش شاه ببرى عيبى ندارد تو كه با شاه چنين قرار گذاشتى با بند كردن من بشاهى برسى . حالا من پير هستم و تو جوان براى من ننگ است كه اين حرف را بشنوم و تا ابد اين ننگ از ميان نميرود كه تو شاهزاده ايران به اين سرزمين بيائى و بخانهء من نيائى و ميهمان من نشوى و بخواهى مرا بند كنى . اگر فكر بند كردن را از سرت بيرون كنى هر كارى بخواهى برايت انجام مىدهم و گرنه من مگر بميرم كه بند بر پايم باشد