« بيامد كنون تا لب هيرمند * نه جوشن نه خود و نه گرز و كمند
« بديدار شاه آمدستش نياز * ندانم چه دارد همى با تو راز »
اسفنديار از سخنان بهمن خشمگين مىشود و بهمن را سرزنش كرده و ميگويد :
به دو گفت « كز مردم سرفراز * نزيبد كه با زن نشيند براز
« دگر كودكان را بكارى بزرگ * فرستى نباشى دلير و سترگ »
اسفنديار ميگويد تا اسب سياه را زين كنند . و صد سوار از دليران با خود همراه كرده و بديدن رستم مىرود . از طرفى هم رستم سوار بر رخش شده و به پيشواز او مىآيد . رستم شروع به تعريف از اسفنديار مىكند :
تهمتن ز خشك اندر آمد برود * پياده شد و داد يل را درود
بسى آفرين كرد « كز يكخداى * همى خواستم تا بود رهنماى
« كه تو نامور اندرين جايگاه * چنين تندرست آمدى با سپاه
« نشينيم و گفتار فرخ نهيم * وزان پس يكى خوب پاسخ دهيم
« چنين دان كه يزدان گواى منست * خرد زين سخن رهنماى منست
« كه من زين سخنها نگيرم فروغ * نگردم بهر جاى گرد دروغ
« كه روى سياوخش اگر ديدمى * بدين تازه روئى نگرديدمى
« نمانى همى جز سياوخش را * مرآن تاجدار جهانبخش را
« همه دشمنان از تو پربيم باد * دل بد سگالت به دو نيم باد
« همهساله بخت تو پيروز باد * شبان سيه بر تو چون روز باد »
اسفنديار چون گفتار رستم را مىشنود از اسب پياده مىشود رستم را ستوده و ميگويد :
كه « يزدان سپاس اى جهانپهلوان * كه ديدم تو را شاد و روشنروان
« سزاوار باشد ستودن تو را * يلان جهان خاك بودن تو را
« خنك آنكه باشد ورا چون تو پشت * بود ايمن از روزگار درشت »
و رستم در پاسخ اسفنديار ميگويد « خواهشى از تو دارم كه به منزل من شاد و خندان وارد شوى و از ديدار خود خانهء مرا روشن كنى . » :
« يكى آرزو خواهم از نامدار * كه باشم بر آن آرزو كامكار
« خرامان بيائى سوى خان من * بديدار روشن كنى جان من
« سزاى تو گر نيست چيزى كه هست * بكوشيم و با آن بسائيم دست »