« چو آئى بنزديك من با سپاه * هم ايدر بشادى بپائى دو ماه
« بياسايد از رنج مرد و ستور * دل دشمنان گردد از رشك كور
« چو خواهى كه لشكر بايران برى * به نزديك شاه دليران برى
« گشايم در گنجهاى كهن * كه ايدر فكندم بشمشير بن
« بپيش تو آرم همه هرچه هست * كجا گرد كردم به نيروى دست
« درم ده سپه را و تندى مكن * چو خوشى بيابى نژندى مكن
« چو هنگام رفتن فراز آيدت * بديدار خسرو نياز آيدت
« عنان با عنانت ببندم به راه * خرامان بيايم بنزديك شاه
« بپوزش كنم دور خشم ورا * ببوسم سر و پا و چشم ورا
« بپرسم ز پيروز شاه بلند * كه پايم چرا كرد بايد به بند ؟ »
چون بهمن ميرود رستم زواره و فرامرز را پيش مىخواند و ميگويد شما به زابل پيش زال برويد و به او خبر بدهيد كه « اسفنديار آمده است كاخ را زينت كند و تخت زرين را بگذارد كه شاهزاده ميهمان ما است و هرچه بخواهد به او خواهيم داد . و اگر بر سر عقل نيايد و خواستهء خود را تكرار كند و بخواهد من دست و پا بسته پيش شاه بروم من پيش قدم شده و او را ببند خواهم كشيد » :
تهمتن بره بر زمانى بماند * زواره فرامرز را پيش خواند
« كز ايدر بنزديك دستان شويد * بنزد مه كابلستان شويد
« بگوئيد كاسفنديار آمد است * جهانرا يكى خواستار آمد است
« بايوان درون تخت زرين نهيد * برو جامها خسرو آئين نهيد
« كه نزديك ما پور شاه آمد است * پر از كينه و رزمخواه آمد است
« گوى نامدار است و شاهى دلير * نهانديشد از جنگ يك دشت شير
« شوم پيش او گر پذيرد نويد * به نيكى بود هر كسى را اميد
« اگر نيكوئى بينم اندر سرش * ز ياقوت و زر آورم افسرش
« ندارم از او گنج و گوهر دريغ * نه بر گستوان و نه كوپال و تيغ
« و گر باز گرداندم نااميد * نباشد مرا روز با او سپيد
« تو دانى كزان تاب داده كمند * سر ژندهپيل اندر آرم ببند »
زواره پيش زال مىآيد و از طرفى هم بهمن پيش اسفنديار مىرود و پيام رستم را به پدرش مىدهد :
چو بهمن بيامد به پردهسراى * همى بود پيش پدر بر بپاى
همه ديده پيش پدر باز گفت * همان نيز ناديده اندر نهفت
به دو گفت « چون رستم پيلتن * نبيند كسى نيز بر انجمن