خوب فكر كند ، چون مردى و پيروزى و پول و گنج دارد . ولى هركس كه گردى و بزرگى و نام بلند دارد پيش همهكس ارجمند است . در دنيا اسفنديار نبايد با حرفهاى خود ديگران را برنجاند . ما بايد بداد و عدل باهم رفتار كنيم و دست بدى بسوى هيچكس دراز نكنيم . حرفى را كه نبايد بگوئيم از زبان بيرون نرانيم و بيهوده سخن نگوئيم كه مورد سرزنش واقع شويم . به اسفنديار بگو حالا تو بكارهائى كه من كردهام بنگر و رنجهائيكه من بردهام در نظر بگير .
پاداش آن كارها و رنجها دستبسته پيش شاه رفتن است ؟ مرا با تو كارى نيست كسى تاكنون بند بر پاى من نديده است . تو اگر به خانه من بيائى و ميهمان من شوى بر روى سرم جا دارى و اگر ميخواهى من پيش شاه بيايم من نيز مىآيم ولى دست و پايم را نميبندم . از شاه پوزش ميطلبم تا مرا ببخشد . سر و چشم شاه را ميبوسم و آنقدر به پايش مىافتم تا از گناهم درگذرد و آنوقت از او ميپرسم كه چرا فرمان داده است مرا دستبسته بپيشگاهش ببرند . ؟ » :
چنين گفت « آرى شنيدم پيام * دلم شد بديدار تو شادكام
« ز من پاسخ اين بر باسفنديار * كه اى شيردل مهتر نامدار
« هر آنكس كه دارد روانش خرد * سرمايهء كارها بنگرد
« بزرگى و گردى و نام بلند * بنزد گرانمايگان ارجمند
« بباشيم بر داد و يزدانپرست * نگيريم دست بدى را بدست
« سخن هرچه بر گفتنش روى نيست * درختى بود كش برو بوى نيست
« اگر جان تو بسپرد راه آز * شود كار بىسود بر تو دراز
« چو مهتر سرآيد سخن سخته به * ز گفتار بدكام پردخته به
« كه آن نيكوئيها كه من كردهام * همان رنج و سختى كه من بردهام
« چو پاداش آن رنج بند آيدم * هم از شاه ايران گزند آيدم
« مگوى آنچه هرگز نگفتست كس * به مردى مكن باد را در قفس
« بزرگان بدانش بيابند راه * ز دريا گذر نيست بىآشناه
« همان تابش ماه نتوان نهفت * نه روبه توان كرد با شير جفت
« نديد است كس بند بر پاى من * نه بگرفت شير ژيان جاى من
« گرامى كن اين خانهء ما بسور * مباش از پرستندهء خويش دور
« چنان چون بدم كهتر كيقباد * كنون از تو دارم دل و مغز شاد