تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 571

مساهمون:

ص٥٧١
كه بزرگش كرده و بمقامى رسانيده است بداند . تو تمام اين بزرگى و ثروت و جلال و جاه را پيش نياكان من كاووس شاه و كيخسرو شاه يافته‌اى چه باعث شد كه در زمان لهراسب شاه هيچ به بارگاهش نيامدى و پس از او در شاهى گشتاسب شاه هم بدربارش نيامدى و سر تعظيم به شاه گشتاسب فرود نياوردى . چون گشتاسب شاه دين بهى را پذيرفته است و از زورگوئى و جنگ و جدال دورى مىكند تو به پيشگاه او نيامدى . اين را بدان كه اكنون از شرق تا غرب مال اوست اين را گفتم كه بدانى او از تو رنجيده است . از خشم او بپرهيز اگر بيائى با من برويم پيش شاه و من پشيمانى تو را نزد شاه بگويم از خشم او كاسته مىشود و اگر تو را دست‌بسته بحضورش ببرم شاه گشتاسب تو را عفو خواهد نمود و من شفاعت تو را خواهم كرد . » :
بفرمود تا بهمن آمد به پيش * سخن گفت با وى ز اندازه بيش به دو گفت « اسب سيه برنشين * بياراى تن را بديباى چين « بنه بر سرت افسر خسروى * نگارش همى پيكر پهلوى « بدانسان كه هركس كه بيند ترا * ز گردنكشان برگزيند ترا « بداند كه هستى تو خسرونژاد * كند آفريننده را بر تو ياد « هم از راه تا خان رستم بران * مكن كار بر خويشتن برگران « درودش ده از ما و چربى نماى * بياراى گفتار و خوبى فزاى « بگويش كه هركس كه گردد بلند * جهاندار و از هر بدى بىگزند « ز دادار بايد كه يابد سپاس * كه اويست جاويد نيكىشناس « چو باشد فرازندهء نيكوئى * بپرهيزد از آز و از بدخوئى « بيفزايدش كامگارى و گنج * بود شادمان در سراى سپنج « بگيتى هرآنكس كه نيكى شناخت * بكوشيد و با شهرياران بساخت « اگر بازجوئى ز راه خرد * بدانى كه چونين نه اندر خورد « كه چندين بزرگى و گنج و سپاه * گرانمايه اسبان و تخت و كلاه « به پيش نياكان من يافتى * چو در بندگى تيز بشتافتى « چه مايه جهان داشت لهراسب شاه * نكردى گذر سوى آن بارگاه « چو او تخت ايران به گشتاسپ داد * نيامدت از شاه و از تخت ياد « سوى او يكى نامه ننوشتهء * از آرايش بندگى گشتهء « نرفتى بدرگاه او بنده‌وار * نخواندى مر او را همى شهريار « چو گشتاسپ ننشست يك شهريار * برزم و ببزم و به راى و شكار
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 571 | غلامرضا معصومى