كه بزرگش كرده و بمقامى رسانيده است بداند . تو تمام اين بزرگى و ثروت و جلال و جاه را پيش نياكان من كاووس شاه و كيخسرو شاه يافتهاى چه باعث شد كه در زمان لهراسب شاه هيچ به بارگاهش نيامدى و پس از او در شاهى گشتاسب شاه هم بدربارش نيامدى و سر تعظيم به شاه گشتاسب فرود نياوردى . چون گشتاسب شاه دين بهى را پذيرفته است و از زورگوئى و جنگ و جدال دورى مىكند تو به پيشگاه او نيامدى .
اين را بدان كه اكنون از شرق تا غرب مال اوست اين را گفتم كه بدانى او از تو رنجيده است . از خشم او بپرهيز اگر بيائى با من برويم پيش شاه و من پشيمانى تو را نزد شاه بگويم از خشم او كاسته مىشود و اگر تو را دستبسته بحضورش ببرم شاه گشتاسب تو را عفو خواهد نمود و من شفاعت تو را خواهم كرد . » :
بفرمود تا بهمن آمد به پيش * سخن گفت با وى ز اندازه بيش
به دو گفت « اسب سيه برنشين * بياراى تن را بديباى چين
« بنه بر سرت افسر خسروى * نگارش همى پيكر پهلوى
« بدانسان كه هركس كه بيند ترا * ز گردنكشان برگزيند ترا
« بداند كه هستى تو خسرونژاد * كند آفريننده را بر تو ياد
« هم از راه تا خان رستم بران * مكن كار بر خويشتن برگران
« درودش ده از ما و چربى نماى * بياراى گفتار و خوبى فزاى
« بگويش كه هركس كه گردد بلند * جهاندار و از هر بدى بىگزند
« ز دادار بايد كه يابد سپاس * كه اويست جاويد نيكىشناس
« چو باشد فرازندهء نيكوئى * بپرهيزد از آز و از بدخوئى
« بيفزايدش كامگارى و گنج * بود شادمان در سراى سپنج
« بگيتى هرآنكس كه نيكى شناخت * بكوشيد و با شهرياران بساخت
« اگر بازجوئى ز راه خرد * بدانى كه چونين نه اندر خورد
« كه چندين بزرگى و گنج و سپاه * گرانمايه اسبان و تخت و كلاه
« به پيش نياكان من يافتى * چو در بندگى تيز بشتافتى
« چه مايه جهان داشت لهراسب شاه * نكردى گذر سوى آن بارگاه
« چو او تخت ايران به گشتاسپ داد * نيامدت از شاه و از تخت ياد
« سوى او يكى نامه ننوشتهء * از آرايش بندگى گشتهء
« نرفتى بدرگاه او بندهوار * نخواندى مر او را همى شهريار
« چو گشتاسپ ننشست يك شهريار * برزم و ببزم و به راى و شكار