تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
« پذيرفت پاكيزه دين بهى * نهان گشت بيدادى و بيرهى « چه خورشيد شد راه كيهان خديو * نهان شد بدآموزى و راه ريو « كنون خاور او راست تا باختر * همى بشكند گردن شير نر « از آن گفتم اين با تو اى پهلوان * كه او از تو آزرده دارد روان « بپرهيز و پيچان شو از خشم اوى * نديدى كه خشم آورد چشم اوى « چو ايدر بيائى و فرمان كنى * روان از نشستن پشيمان كنى « بخورشيد و روشن‌روان زرير * بجان پدرم آن جهاندار شير « كه من زين پشيمان كنم شاه را * برافروزم اين اختر و ماه را « چو بسته تو را نزد شاه آورم * برو بر فراوان گناه آورم « وزان پس بباشم به پيشش بپاى * ز خشم و ز كين آرمش باز جاى « نمانم كه بادى به تو بر وزد * بر آن‌سان كه از گوهر من سزد »
چون بهمن پيام اسفنديار را مىشنود لباس شاهى پوشيده و كلاه بزرگى و والائى بر سر گذاشته و درفش خود را برداشته به راه مىافتد . بالاخره از رود هيرمند گذشته و بسوى زابل ميرود :
سخنهاى آن نامور پيشگاه * چو بشنيد بهمن بيامد به راه بپوشيد زربفت شاهنشهى * بسر برنهاد آن كلاه مهى خرامان بيامد ز پرده‌سراى * درفش درفشان پس او بپاى جهانجوى بگذشت بر هيرمند * جوانى سرافراز و اسبى بلند هم اندر زمان ديده‌بانش بديد * سوى زابلستان فغان بركشيد كه « آمد نبرده سوارى دلير * بهراى زرين سياهى به زير »
زال بهمن را مىبيند و آهى مىكشد و با خود مىگويد :
هم اندر زمان زال زر برنشست * كمندى بفتراك و گرزى بدست بيامد چو از دور او را بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد چنين گفت « كاين نامور پهلويست * سرافراز با جامهء خسرويست »
بهمن پسر اسفنديار بزال نزديك مىشود و او را نميشناسد . ولى زال ميداند كه او بزرگزاده است :
هم اندر زمان بهمن آمد پديد * وزو رايت خسروى گستريد
هنگامى بهمن به زال ميرسد و از زال سراغ رستم را ميگيرد كه رستم براى شكار به نخجيرگاه رفته بود . زال او را دعوت به استراحت و باده‌نوشى مىكند ولى بهمن از او ميخواهد كه يك نفر را با او همراه سازد تا به شكارگاه بروند و رستم را پيدا كنند :