« پذيرفت پاكيزه دين بهى * نهان گشت بيدادى و بيرهى
« چه خورشيد شد راه كيهان خديو * نهان شد بدآموزى و راه ريو
« كنون خاور او راست تا باختر * همى بشكند گردن شير نر
« از آن گفتم اين با تو اى پهلوان * كه او از تو آزرده دارد روان
« بپرهيز و پيچان شو از خشم اوى * نديدى كه خشم آورد چشم اوى
« چو ايدر بيائى و فرمان كنى * روان از نشستن پشيمان كنى
« بخورشيد و روشنروان زرير * بجان پدرم آن جهاندار شير
« كه من زين پشيمان كنم شاه را * برافروزم اين اختر و ماه را
« چو بسته تو را نزد شاه آورم * برو بر فراوان گناه آورم
« وزان پس بباشم به پيشش بپاى * ز خشم و ز كين آرمش باز جاى
« نمانم كه بادى به تو بر وزد * بر آنسان كه از گوهر من سزد »
چون بهمن پيام اسفنديار را مىشنود لباس شاهى پوشيده و كلاه بزرگى و والائى بر سر گذاشته و درفش خود را برداشته به راه مىافتد .
بالاخره از رود هيرمند گذشته و بسوى زابل ميرود :
سخنهاى آن نامور پيشگاه * چو بشنيد بهمن بيامد به راه
بپوشيد زربفت شاهنشهى * بسر برنهاد آن كلاه مهى
خرامان بيامد ز پردهسراى * درفش درفشان پس او بپاى
جهانجوى بگذشت بر هيرمند * جوانى سرافراز و اسبى بلند
هم اندر زمان ديدهبانش بديد * سوى زابلستان فغان بركشيد
كه « آمد نبرده سوارى دلير * بهراى زرين سياهى به زير »
زال بهمن را مىبيند و آهى مىكشد و با خود مىگويد :
هم اندر زمان زال زر برنشست * كمندى بفتراك و گرزى بدست
بيامد چو از دور او را بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد
چنين گفت « كاين نامور پهلويست * سرافراز با جامهء خسرويست »
بهمن پسر اسفنديار بزال نزديك مىشود و او را نميشناسد .
ولى زال ميداند كه او بزرگزاده است :
هم اندر زمان بهمن آمد پديد * وزو رايت خسروى گستريد
هنگامى بهمن به زال ميرسد و از زال سراغ رستم را ميگيرد كه رستم براى شكار به نخجيرگاه رفته بود . زال او را دعوت به استراحت و بادهنوشى مىكند ولى بهمن از او ميخواهد كه يك نفر را با او همراه سازد تا به شكارگاه بروند و رستم را پيدا كنند :