بريده سر گرد ارجاسب را * جهانجوى خونريز لهراسب را
تهمتن كمربند « كهرم » گرفت * مر او را خود از پشتزين برگرفت
برآوردش از جاى و زد بر زمين * همه لشكرش خواندند آفرين
دو دستش ببستند و بردند خوار * پراكنده شد لشكر مايهدار
بفرمود تا آتش اندر زدند * همه شهر توران به هم بر زدند
جز از گنج ارجاسب چيزى نماند * همه گنج خويشان او برفشاند
سپاهش همه زو توانگر شدند * از اندازهء كار برتر شدند
هزار اشتر از گنج دينار شاه * چو سيصد ز ديبا و تخت و كلاه
عمارى بسيجيد و ديبا جليل * كنيزك ببردند چينى دو خيل
ابا خواهران يل اسفنديار * برفتند بت روى صد نامدار
وزانجايگه سوى ايران كشيد * همه گنج سوى دليران كشيد
اسفنديار آرزومند شاه شدن است . چندينبار اين وعده را گشتاسپ به او داده و مىدهد كه خود از سلطنت كنارهگيرى كند و شاهى ايران را به او واگذارد ولى هربار به بهانهاى به عهد خود وفا نميكند و پس از كشته شدن ارجاسب ، شاه گشتاسب پسرش اسفنديار را براى بند كردن رستم به سيستان مىفرستد . هنگاميكه سپاه اسفنديار بفرماندهى او و همراهى پسرش بهمن در راه سيستان هستند ، شترى از كاروان آنها مىميرد و اسفنديار آن را بفال بد ميگيرد و غمگين مىشود :
چو پيلى باسب اندر آورد پاى * بياورد چون باد لشكر ز جاى
شتر آنكه در پيش بودش بخفت * تو گفتى كه با خاك گشتست جفت
همى چوب زد بر سرش ساروان * ز رفتن بماند آنهمه كاروان
جهانجوى را آن بد آمد بفال * بفرمود كش سر بريدند و يال
غمى گشت از آن اشتر اسفنديار * گرفت آنزمان اختر شوم خوار
چنين گفت « آنكس كه پيروز گشت * سر و بخت او گيتى افروز گشت
« بد و نيك هر دو ز يزدان بود * لب مرد بايد كه خندان بود »
اسفنديار پسر خود بهمن را جلوتر از خود به سيستان مىفرستد تا پيام خويش را برستم برساند و پيام او برستم چنين بود : اى پسر تو لباس شاهانه بر تن ميپوشى و تاج بر سرت مينهى و اسب سياهت را سوار ميشوى و به سيستان نزد رستم ميروى و از من به او ميگوئى كه اسفنديار گفته است : « هركس كه بزرگ شد مگر نبايد قدر ولينعمت خود را