به دو گفت زال « اى پسر كامجوى * فرود آى و مى خواه و آرام جوى
« كنون رستم آيد ز نخجيرگاه * زواره فرامرز و چندى سپاه »
چنين داد پاسخ كه « اسفنديار * نفرمودمان رامش و مىگسار
« گزين كن يكى مرد جوينده راه * كه با من بيايد به نخجيرگاه »
چنين داد پاسخ كه « نام تو چيست ؟ * همى بگذرى تيز كام تو چيست ؟ »
به دو گفت بهمن كه « من بهمنم * ز پشت جهاندار روئين تنم »
چو بشنيد گفتار او سرفراز * فرود آمد از اسب و بردش نماز
نوازش به هرجا بود دستگير * چه از تيز برنا چه از مرد پير
بهمن كوهى را در پيش مىبيند و اسب خويش را تاخته به بالاى آن كوه ميرسد و از آنجا دامنهء كوه و درهاى را كه شكارگاه رستم بود تماشا مىكند . بهمن مىبيند كه رستم درختى را بدست گرفته و گورى را به آن درخت كشيده و مشغول كباب كردن آن است و در دست ديگر رستم جام شراب را مىبيند . با خود مىگويد كه « رستم پهلوان بزرگى است و ممكن است بفرمان پدرم اسفنديار گوش ندهد و پدرم مجبور شود كه با او بجنگد و كشته شود ، بهتر است كه يك سنگ از بالاى كوه روى رستم بياندازم و او را بكشم » بهمن سنگ خاراى بزرگى را از كوه مىكند و بدرهاى كه رستم نشسته بود مىاندازد . ( گچبرى شمارهء 14 ايوان غربى قلعهء شيخ سيراف ) ولى رستم با شجاعت و بدون دستپاچگى با پاشنهء خويش آن سنگ خارا را از خود دور مىكند و بسوى ديگر مىاندازد . ( ش 73 ) فرامرز و زواره پسر و برادر رستم از ديدن اين منظره به او آفرين مىگويند و بهمن چون اين شجاعت را از رستم مىبيند خيلى ناراحت مىشود و از كوه پائين مىآيد و به طرف نخجيرگاهى كه رستم بود ميرود .
بهمن از اسب خويش پياده شده و برستم سلام مىكند ، رستم از نامش مىپرسد . بهمن مىگويد كه او پسر اسفنديار است و براى رستم پيامى از پدرش آورده است . رستم پاسخ مىدهد « اول بنشين اندكى نان و گوشت و مى بخور و سپس پيام اسفنديار را بگو » :
يكى كوه بد پيش مرد جوان * برانگيخت آن بارهء پهلوان