تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧
سرانرا همه سر جدا شد ز تن * پر از خاك جنگ و پر از خون دهن ز دهليز او رستم آواز داد * كه « خواب خوشت بر تو ناخوش بواد « منم رستم زابلى پور زال * نه هنگام خوابست و آرام و هال « شكستم در و بند و زندان تو * كه سنگى گران بد نگهبان تو « رها شد سر و پاى بيژن ز بند * بداماد بر كس نيارد گزند « ترا رزم و كين سياوخش بس * ابر من همين رنج و بر رخش بس « كه بر جان بيژن گرفتى شتاب * دلت خيره بينم همى سر بخواب » گرفتند بر كينه جستن شتاب * از آنخانه بگريخت افراسياب بكاخ اندر آمد خداوند رخش * همه فرش ديباى او كرد بخش از ايوان سالار بستند بار * بتوران نبودند بس روزگار
كيخسرو از آمدن رستم بايران آگاه شد و از رستم استقبال گرمى كرد و رستم هنگاميكه شاه را ديد از رخش پياده شد و تعظيم كرد و شاه بر او آفرين گفت و جامه زيبائى به او داد و جام طلاى پر از گوهر و صد اسب و صد شتر با زين و بارشان و دو دختر زيبا و دو پرستار خوشگل برستم بخشيد و به بيژن فرمود كه به دختر افراسياب منيژه محبت بيشترى كند زيرا او بايران پناه آورده است . و به بيژن هم صد جامهء ديباى رومى گوهرنشان و جواهرنشان داد و يك تاج زيبا و ده بدرهء زر بخشيد كه به منيژه بدهد :
يكى دست جامه بفرمود شاه * بزر بافته با قبا و كلاه يكى جام پرگوهر شاهوار * صد اسب و صد اشتر بزين و ببار دو پنجه پريروى بسته كمر * دو پنجه پرستار با طوق زر همه رستم زابلى را سپرد * زمين را ببوسيد و برجست گرد بفرمود تا بيژن آمد به پيش * سخن گفت از آن رنج و تيمار خويش به‌پيچيد و بخشايش آورد سخت * ز درد و غم دخت گم بوده بخت بفرمود صد جامه ديباى روم * همه پيكرش گوهر و زرش بوم يكى تاج و ده بدره دينار نيز * پرستنده و فرش و هرگونه چيز به بيژن بفرمود « كاين خواسته * ببر سوى دخت روان كاسته « برنجش مفرساى و سردش مگوى * مگر تا چه آوردى او را به روى « تو با او جهانرا بشادى گذار * نگه كن برين گردش روزگار « يكى را برآرد به چرخ بلند * ز تيمار و دردش كند بىگزند »
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 567 | غلامرضا معصومى