نميگوئى » :
چو دست خورش برد از آن داورى * بديد آن نهان كرده انگشترى
نگينش نگه كرد و نامش بخواند * ز شادى بخنديد و خيره بماند
چو باد درخت وفا را بديد * بدانست كامد غمش را كليد
بخنديد خنديدنى شاهوار * چنان كامد آواز بر چاهسار
منيژه چو بشنيد خنديدنش * از آنچاه تاريك جنبيدنش
شگفت آمدش داستانى بزد * كه « ديوانه خندد ز گفتار خود »
به دو گفت « اى بيژن پرخرد * چه خنديدنست اندرين روز بد ؟
« چگونه بخنده گشادى دو لب * كه شب روز بينى همى روز شب ؟
« چه راز است پيش من آن را بگوى ؟ * مگر بخت نيكت نمود است روى ؟ »
بيژن در پاسخ منيژه گفت كه « اگر تو عهد كنى آنچه را كه به تو ميگويم به هيچكس نگوئى و سوگند بخورى كه در پيمانت با من صادق و وفادار هستى از اين راز تو را آگاه ميسازم » :
به دو گفت بيژن « كزين كار سخت * باميد آنم كه بگشاد بخت
« كنون گر وفاى مرا نشكنى * بسوگند با من تو پيمان كنى
« بگويم ترا سربسر داستان * كه باشى بسوگند همداستان
« كه لب را بدوزى ز بهر گزند * زبان زنان هم نباشد به بند »
منيژه گفت كه « چرا بايد بيژن به من اعتماد نكند بخاطر بيژن من از خانه و خانمان خودم دست كشيدهام و پدرم از من بيزار شده است اين چه سرى است كه بيژن از من پنهان مىكند » :
منيژه چو بشنيد ناليد سخت * كه « بر من چه آمد ز بدخواه بخت
« دريغا كه شد روزگاران من * دل خسته و چشم گريان من
« بدادم به بيژن دل و خانمان * كنون گشت بر من چنين بدگمان
« پدر گشته بيزار و خويشان ز من * برهنه دوان بر سر انجمن
« بر اميد بيژن شدم نااميد * جهانم سياه و دو ديده سفيد
« بپوشيد همى راز بر من چنين * تو آگهترى اى جهانآفرين »
بيژن احساس كرد كه ممكن است منيژه از او برنجد و ناراحت شود گفت « تو بدان كه آن مرد گوهرفروش كه براى من غذا فرستاده است بخاطر نجات من بتوران آمده و گرنه احتياج به فروش گوهرهايش ندارد . خداوند با ما يار است به اميد خدا او مرا از اين