چاه رهائى خواهد داد و تو هم از اين ناراحتى خلاص خواهى شد .
حالا پيش همان بازرگان برو و پنهانى به او بگوى كه اى پهلوان جهان اگر تو صاحب رخش هستى به من بگوى » :
« تو بشناس كان مرد گوهرفروش * كه خواليگرش مر تو را داد نوش
« ز بهر من آمد بتوران فراز * و گرنه بگوهر نبودش نياز
« رهاند مرا زين غمان دراز * ترا زين تكاپوى و گرم و گداز
« بنزديك او رو بگويش نهان * كه اى پهلوان كيان و جهان
« بدل مهربان و به تن چارهجوى * اگر تو خداوند رخشى بگوى »
منيژه نزد رستم آمد و پيام بيژن را به او داد :
بيامد منيژه بكردار باد * ز بيژن برستم پيامش بداد
بدانست رستم كه بيژن سخن * گشاد است بر گلرخ سرو بن
رستم دانست كه بيژن زبان گشاده و رازش را به منيژه گفته پس منيژه مورد اعتماد و محرم بيژن است . سپس به منيژه گفت « خداوند مهر تو را از بيژن نبرد ، برو به بيژن بگو ، آرى ؟ من صاحب رخش هستم از زابل به ايران و از ايران بتوران آمدهام كه تو را نجات دهم ولى اين راز را به هيچكس ديگر جز بيژن مگو . شب كه شد آتشى روشن كن تا من آن چاه را پيدا كنم » :
به دو گفت رستم كه اى « خوبچهر * كه ايزد تو را زو مبراد مهر
« بگويش كه آرى خداوند رخش * تو را داد يزدان فريادبخش
« ز زابل بايران ز ايران به تور * ز بهر تو پيموده اين راه دور
« چو اين گفته باشى سخن راز دار * شب تيره گوشت به آواز دار
« ز بيشه فراز آر هيزم بروز * شب آيد يكى آتشى برفروز
« بدان تا بهبينم من آن چاه را * بدان روشنى بسپرم راه را »
منيژه پيش بيژن برگشت و پيام رستم را هم به او داد و گفت كه « رستم از من خواسته است كه شب آتش روشن كنم تا چاه را پيدا كند و براى نجات تو بيايد » . چون بيژن پيام رستم را شنيد شاد شد و خداوند را سپاس گفت و بمنيژه درد دلش را بيان كرد : « اگر من از اين چاه رها شوم هرگز محبتهاى تو را فراموش نميكنم . تو بخاطر من از پدر و كسان و تاج و تخت دست كشيدى . من تو را پيش شاه