پياده شدند آن سران سپاه * كه از سنگ پردخته مانند چاه
بسودند با سنگ بسيار چنگ * شده مانده گردان و آسوده سنگ
چو از نامداران بپالود خوى * كه سنگ از سر چاه ننهاد پى
ز اسب اندر آمد گو شير نر * زره دامنش را بزد بر كمر
ز يزدان زورآفرين زور خواست * بزد دست و آن سنگ برداشت راست
بينداخت بر بيشهء شهر چين * بلرزيد از آن سنگ روى زمين
ز بيژن بپرسيد و ناليد زار * كه « چون بود كارت ببد روزگار ؟
« ز گيتى همه نوش بوديت بهر * ز دستش چرا بستدى جام زهر ؟ »
بيژن گفت : « وقتى كه دانستم تو براى نجات جان من آمدهاى همه رنجها را فراموش كردم . » :
چنين گفت بيژن ز تاريك چاه * كه « چون بود بر پهلوان رنج راه ؟
« مرا چون خروش تو آمد به گوش * همه زهر گيتى شدم پاكنوش
« بدينسان كه بينى مرا خانمان * ز آهن زمين و ز سنگ آسمان
« بكندم دلم زين سراى سپنج * ز بس درد و سختى و اندوه رنج »
رستم گفت « خدا يار تو بوده كه مرا براى نجات تو فرستاده است حالا من خواهشى از تو دارم كه بايد گرگين را به من بهبخشى و كينهء او را از دل بيرون كنى » :
به دو گفت رستم كه « بر جان تو * ببخشود بخشنده يزدان تو
« كنون اى خردمند فرخندهخوى * مرا مانده از تو يكى آرزوى
« به من بخش گرگين ميلاد را * ز دل دور كن كين و بيداد را »
بيژن گفت « اى جهانپهلوان تو نميدانى كه گرگين با من چگونه رفتار كرد . اگر چشم من به او افتد كينهء من به او زيادتر مىشود » :
« ندانى تو اى مهتر شيرمرد * كه گرگين ميلاد با من چكرد
« گر آيد بر او بر جهانبين من * به دو رستخيز آيد از كين من »
رستم گفت « اگر خواهش مرا نپذيرى و گرگين را نبخشى در چاه را ميگذارم و تو را به حال خود گذاشته و بايران ميروم » :
به دو گفت رستم كه « گر بدخوى * بسازى و گفتار من نشنوى
« بمانم ترا بسته در چاه و پاى * باسب اندر آرم شوم باز جاى »
بيژن ناچار شد كه گرگين را ببخشد :
چو گفتار رستم رسيدش به گوش * از آن تنگ زندان برآمد خروش
بپاسخ به دو گفت « بدبخت من * ز گردان و از دوده و انجمن