خانهء تو ساكن شويم تا كالاى خود را بفروشيم . » پيران اجازه داد كه تاجرين در خانهء او سكونت كنند و كالاى خود را بمعرض فروش بگذارند . در شهر شايع شد كه تاجرين ايرانى براى فروش جواهرات و پارچههاى حرير و زيبا بتوران آمده و در منزل پيران اقامت كردهاند . اين خبر به منيژه دختر افراسياب هم رسيد و منيژه با بدن برهنه و چشم گريان پيش رستم آمد :
ز هر سو خريدار بنهاد گوش * چو آگاهى آمد ز گوهرفروش
خريدار ديبا و فرش و گهر * بدرگاه پيران نهادند سر
منيژه خبر يافت از كاروان * يكايك به شهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسياب * بر رستم آمد دو ديده پرآب
منيژه از رستم پرسيد « آيا از گرفتارى بيژن پسر گيو اطلاعى به ايران رسيده است ؟ آيا ايرانيان دانستند كه بيژن را دستبسته به چاه انداختهاند . من هرگز خوابم نميبرد و هر روز كارم گريه است و چارهء اين كار را نميتوانم بكنم » :
« چه آگاهيستت ز گردان شاه ؟ * ز گيو و ز گودرز و ايران سپاه ؟
« نيامد ز بيژن بايران خبر ؟ * نيايش نيايد بدين چارهگر ؟
« كه چونين جوانى ز گودرزيان * همى بگسلاند ز آهن ميان
« بسودست پايش به بند گران * دو دستش بمسمار آهنگران
« كشيده به زنجير و بسته ببند * همه چاه پرخون از آن مستمند
« نيابم ز درويشى خويش خواب * ز ناليدن او دو چشمم پرآب »
رستم چون سخنان منيژه را شنيد دانست كه منيژه واقعا بيژن را دوست دارد ولى ظاهر را حفظ كرد كه ديگران متوجه ماجرا نشوند و منيژه را از خودش دور كرد و گفت « من خسرو و گيو و گودرز را نميشناسم من كارم تجارت است و با اين كارها مرا كارى نيست » :
بترسيد رستم ز گفتار اوى * يكى بانگ برزد براندش ز روى
به دو گفت « كز پيش من دور شو * نه خسرو شناسم نه سالار نو
« نه دارم ز گودرز و گيو آگهى * كه مغزم ز گفتار كردى تهى »
منيژه با حسرت زياد به رستم نگريست و گريه كرد و گفت