ميشناخت ميان شكم مرغ پنهان كرد و گفت آن غذا را براى بيژن ببرد . منيژه آن را برد و به بيژن داد :
به دو گفت رستم كه « اى خوبچهر * چرا بارى از ديدگان آب مهر ؟
« چرا نزد باب تو خواهشگران * نينگيزى از هر سوئى مهتران ؟
« مگر بر تو بخشايش آرد پدر * بجوشدش خون و بسوزد جگر
« گر آزرم بابت نبودى ز پيش * « ترا دادمى چيز از اندازه بيش
« بخواليگرش گفت هرگون خورش * كه او را ببايد بياور برش »
يكى مرغ بريان بفرمود گرم * نوشته به دو اندرون نان نرم
سبكدست رستم بسان پرى * به دو در نهان كرد انگشترى
به دو داد گفتش « بدان چاه بر * كه بيچارگان را توئى راهبر »
منيژه بيامد بدان چاه سر * دوان خوردنيها گرفته ببر
نوشته بدستار چيزى كه برد * چنان هم كه بستد به بيژن سپرد
بيژن چون آن مرغ و نان را ديد حيران شد و منيژه را صدا كرد و گفت « اين غذا را از كجا آوردى ؟ » منيژه گفت كه « بازرگانى از ايران باينجا آمده كه مرد پاك و باهوشى است و او اين غذا را براى تو فرستاده است » :
نگه كرد بيژن بخيره بماند * از آنچاه خورشيد رخ را بخواند
كه « اى مهربان از كجا يافتى * خورشها كز اين گونه بشتافتى ؟ »
منيژه به دو گفت « كز كاروان * يكى مايهور مرد بازارگان
« از ايران بتوران ز بهر درم * كشيده ز هرگونه بسيار و كم
« يكى مرد پاكيزه باهوش و فر * ز هرگونه با او فراوان گهر
« به من داد از اين گونه دستار خوان * كه بر من جهانآفرين را بخوان
« بدان چاه نزديك آن بستهرو * دگر گر بخواهد ببر نو بنو »
بيژن سفره را باز كرد و نان و مرغ بريان را بيرون آورد و مشغول خوردن شد . چون دستش را براى خوردن مرغ بريان دراز كرد انگشترى را داخل آن يافت و روى نگين آن را ديد و شاد شد و خندهء بلندى كرد ، منيژه متوجه خندهء بيژن شد و از او پرسيد كه « چه اتفاقى افتاد و چهچيز باعث شد كه خنديدى ؟ » ابتدا فكر كرد كه ممكن است بيژن ديوانه شده باشد و باز از او پرسيد كه « مگر حالا موقع خوشحالى و خنده است حتما رازى را يافتهاى كه به من