كيخسرو خواهم برد و برايت پاداش بزرگى خواهم گرفت » :
« تو اى جفت رنج آزموده ز من * فدا كرده جان و دل و چيز و تن
« بدين رنج كز من تو برداشتى * همه رنج من شادى انگاشتى
« بكردى رها تاج و تخت و كمر * همان گنج و خويشان و مام و پدر
« اگر يابم از چنگ اين اژدها * بدين روزگار جوانى رها
« بكردار نيكان يزدانپرست * بپويم بپاى و بيارم بدست
« بسان پرستار پيش كيان * بپاداش نيكت ببندم ميان
« كنون اين يكى رنج بردار نيز * كزين رنج يا بى بسى گنج و چيز »
منيژه هيزم زيادى جمع كرد و روى شاخه درختى بانتظار فرارسيدن شب و پنهان شدن خورشيد نشست - شب شد و منيژه آتش را روشن كرد . رستم زره رومى خود را پوشيد به اميد خدا از خانه بيرون آمد و هفت تن از دلاوران ايرانى را نيز كه همراهش بودند با خود آورد . همه لباس رزم پوشيده و اسبها را زين كرده و با رستم سوار بر اسبان حركت كردند تا نزديك چاه رسيدند و منيژه را ديدند كه در لبهء چاه ايستاده است . رستم به هفت دلير همراهش گفت كه « از اسب فرود آيند و سنگ بزرگى را كه روى دهانه چاه گذاشته شده بردارند » ولى آنها نتوانستند آن سنگ را تكان بدهند . رستم خود از رخش پائين شد و نام خدا را بر زبان آورد و از او يارى خواست و سنگ را برداشت و بر بيشهء شهر چين انداخت بطوريكه از سنگينى سنگ زمين لرزيد . آنگاه از بيژن پرسيد كه « چرا به اين روز افتادهاى ؟ » :
منيژه بشد آتشى برفروخت * كه چشم شب قيرگون را بسوخت
تهمتن بپوشيد رومى زره * برافكند بند ز ره را گره
به نيروى دادار خورشيد و ماه * بيامد ورا كرد پشت و پناه
هميگفت « چشم بدان كور باد * بدينكار بيژن مرا زور باد »
بگردان بفرمود تا همچنين * ببستند بر گرده گه بند كين
بر اسبان نهادند زين خدنگ * همه جنگ را ساخته تيزچنگ
تهمتن سوى چاه بنهاد روى * هميرفت پيش اندرون راهجوى
چو آمد بر سنگ اكوان فراز * بدان چاه اندوه و گرم و گداز
چنين گفت رستم بدان هفت گرد * كه « روى زمين را ببايد سپرد
« ببايد شما را كنون تاختن * سر چاه از اين سنگ پرداختن »