« چرا مرا از اينجا بيرون ميكنى اگر حرفى نميزنى مرا از پيش خودت مران كه من دردى بزرگ دارم » :
برستم نگه كرد و بگريست زار * ز خوارى بباريد خون بر كنار
به دو گفت « كاى مهتر پرخرد * ز تو سرد گفتن نه اندر خورد
« سخن گر نگوئى مرانم ز پيش * كه من خود دلى دارم از درد ريش
« چنين باشد آئين ايران مگر * كه درويش را كس نگويد خبر ؟ »
رستم اينطور وانمود كرد كه بيژن پسر گيو و ديگر پهلوانان ايران را نميشناسد و به شهرى كه شاه كيخسرو در آنجاست اصلا نرفته است :
« و ديگر به جائى كه كيخسرو است * بدان شهر من خود ندارم نشست
« ندانم ز بن گيو و گودرز را * نه هرگز بپيمودم آن راه را »
رستم گفت از منيژه پذيرائى كنند و از منيژه پرسيد كه « چرا از شاه ايران و دلاوران ايران ميپرسى ؟ مگر اتفاقى افتاده است . ؟ » منيژه گفت « بيچاره بيژن در چاه است تو اگر به ايران رفتى گودرز و گيو و رستم را خبر كن تا بيايند و او را نجات دهند » :
منيژه به دو گفت « كز كار من * چه پرسى ز رنج و ز تيمار من ؟
« از آنچاه سر با دلى پر ز درد * دويدم به نزد تو اى زادمرد
« زدى بانگ بر من چو جنگآوران * نترسى تو از داور داوران
« منيژه منم دخت افراسياب * برهنه نديدى مرا آفتاب
« كنون ديده پرخون و دل پر ز درد * از ايندر بدان در شده گردگرد
« همى نان كشگين فراز آورم * چنين راند ايزد قضا بر سرم
« كه بيچاره بيژن دران ژرف چاه * نبيند شب و روز خورشيد و ماه
« كنون گرت باشد بايران گذر * ز گودرز گشواد يا بىخبر
« بدرگاه خسرو مگر گيو را * بهبينى و گر رستم نيو را
« بگوئى كه بيژن به بند اندر است * و گر دير آئى شود كار پست
« چو خواهى كه بينى مياساى دير * كه بر سرش سنگست و آهن به زير »
رستم پرسيد « تو چرا گريه ميكنى و چرا نميروى پيش پدرت افراسياب خواهش كنى و بزرگان را واسطه نمائى تا پدرت او را از چاه بيرون آورد ؟ » رستم دستور داد كه يك مرغ بريان و نان نرم آماده كردند و به منيژه داد و انگشتر خود را نيز كه بيژن آن را