مدتى راه پيمودند و بالاخره بمرز ايران و توران رسيدند . رستم سپاه را در مرز ايران و توران گذاشت و چند نفر از پهلوانان را با جامهء تجارت با خود برد . شتران و كالاى آنها را به خاك توران وارد كرد مدتى راه رفتند تا بشهرى كه پيران بود رسيدند . پيران براى شكار به شكارگاه رفته بود و هنگام برگشت رستم او را ديد و يك جام زر پر از جواهر و دو اسب گرانمايه با بارهايش كه همه پارچهء حرير و جواهر بود بافراد خود داد تا پشت سرش بروند و هنگاميكه مناسب باشد به پيران بدهند . رستم با جامهاى زيبا و مناسب جلو رفت و پيش پيران رسيد و سلام كرد ، اما پيران او را نشناخت و پرسيد « تو كيستى و از كجا آمدهاى و با من چه كار دارى ؟ »
چو پيران ويسه ز نخجيرگاه * بيامد تهمتن بديدش به راه
يكى جام زرين پر از گوهرا * بديبا بپوشيد رستم سرا
دو اسب گرانمايه با گوهرش * بديبا بياراست اندر خورش
بفرمانبران داد و خود پيش رفت * بر گاه پيران خراميد تفت
بر او آفرين كرد « كاى نامور * بايران و توران به بخت و هنر »
بپرسيد و گفت « از كجائى بگوى ؟ * چه مردى و چون آمدى پويهپوى ؟ »
رستم گفت « من تاجرى هستم ايرانى كه براى فروش كالاى خود و خريد كالاى ديگر راه زيادى آمدهام اگر تو مرا حمايت كنى تا جواهرات و لباسها و پارچههاى حرير خود را بفروشم و كسى مرا آزار نكند هداياى خوبى برايت آوردهام و سپس بافرادش كه پشتسر حركت ميكرد دستور داد تا هدايا را بحضور پيران آوردند » :
به دو گفت رستم « تو را كهترم * به شهر تو كرد ايزد آبشخورم
« ببازارگانى از ايران بتور * بپيمودم اين راه دشوار دور
« اگر پهلوان گيردم زير پر * خرم چارپاى و فروشم گهر
« هم از داد تو كس نيازاردم * هم از ابر مهرت گهر باردم »
چو پيران بر آن گوهران بنگريد * كز آن جام رخشنده آمد پديد
بر او آفرين كرد و بنواختش * بر تخت پيروزه بنشاختش
« برو هرچه دارى بهائى بيار * خريدار كن هر سوئى خواستار »
رستم گفت « كاروان من همه در اين شهر هستند ميخواهيم در