بخشيده و گرگين نيز باتفاق رستم براى آوردن بيژن برود . رستم نزد شاه شفاعت گرگين را كرد ولى شاه فرمود پس از پيدا شدن بيژن او را خواهم بخشيد چون رستم اصرار ورزيد شاه گرگين را برستم بخشيد به شرط اينكه خود رستم او را مجازات كند :
برستم بهبخشيد پيروز شاه * رهانيدش از بند و تاريك چاه
آنگاه شاه از رستم پرسيد « براى اين سفر هرچه لازم دارى بگو و از سپاه و گنج هرچه ميخواهى بردار و فورا به توران برو چون ممكن است كه افراسياب بيژن را بكشد » :
« چه خواهى ز گنج و ز لشكر بخواه * كه بايد كه با تو بيايد به راه ؟
« بترسم ز بدگوهر افراسياب * كه بر جان بيژن بگيرد شتاب »
رستم عرض كرد كه بايد « با لباس تاجران به توران رويم و چاره اين كار را بكنيم چون با گرز و تيغ و سنان نميشود بيژن را نجات داد و بايران آورد » :
چنين گفت رستم بشاه جهان * كه « بپسيچم اين كار اندر نهان
« كليد چنين بند بايد فريب * نبايد برين كار كردن نهيب
« بكردار بازارگانان شدن * بتوران فراوان شكيبا بدن
« بدينكار بايد كشيدن عنان * نه هنگام گرز است و تيغ و سنان
« فراوان گهر بايد و زر و سيم * برفتن باميد و بودن به بيم »
شاه به خزانهدار فرمود كه « رستم هرچه جواهر ميخواهد در اختيارش بگذارد . » ده شتر پول و صد شتر رخت و لباس ابريشم و چند نفر از پهلوانان در لباس تجارت هم انتخاب شدند كه با رستم بروند و رستم براى آوردن بيژن راهى كشور توران شد :
چو بشنيد خسرو ز رستم سخن * بفرمود كز گنجهاى كهن
بيارد بر شاه گنجور اوى * ز گنج آنچه فرمود دستور اوى
سر بدره بگشود گنجور شاه * بدينار و گوهر بياراست گاه
تهمتن بيامد همه بنگريد * هر آنچش ببايست از آن برگزيد
از آن ده شتر بار دينار كرد * صد اشتر ز رخت و بنه بار كرد
بفرمود رستم بسالار بار * كه « بگزين ز گردان لشكر هزار
« ز گردان گردنكش نامور * ببايد تنى چند بسته كمر »
سپيده دميد و رستم با كاروان به طرف توران در حركت بود