« كه بيژن بتوران ببند اندر است * زوارش يكى نامور دختر است
« ز پيوند و خويشان شده نااميد * گدازان و لرزان چو يكشاخ بيد
« چو ابر بهاران ببارندگى * همى مرگ جويد بدان زندگى
« برين چاره اكنون كه جنبد ز جاى ؟ * كه خيزد ميان بسته اينرا بپاى ؟
« نشايد مگر رستم تيزچنگ * كه از ژرف دريا برآرد نهنگ »
سپس شاه كيخسرو نامهاى برستم نوشت و بوسيلهء گيو بزابلستان فرستاد كه رستم بدربارش بيايد :
برستم يكى نامه فرمود شاه * نبشتن ز مهتر سوى نيكخواه
كه « اى پهلوان زادهء پرهنر * ز گردان كيهان برآورده سر
« گشايندهء بند بسته توئى * كيانرا سپهر خجسته توئى
« چو اين نامهء من بخوانى مپاى * سبك باش و با گيو خيز ايدراى »
گيو نامه را برد و برستم داد . رستم نامه شاه را خواند و فورا با گيو بسوى شهر شاه كيخسرو آمد :
چو آمد بر شاه كهتر نواز * نوان پيش او رفت و بردش نماز
ستايشكنان پيش خسرو رسيد * كه مهر و ستايش مر او را سزيد
شاه فرمود كه همه پهلوانان و بزرگان كشور را دعوت كردند و باغ را آراستند و درختى از نقره و طلا و ياقوت و گوهرهاى ديگر درست كردند و تختى زيبا و مزين در زير آن درخت زدند و رستم را به روى آن تخت نشانيدند ( ش 69 ) و گلبارانش كردند . شاه فرمود :
برستم چنين گفت پس شهريار * كه « اى نيك پيوند به روزگار
« ز هر بد توئى پيش ايران سپر * هميشه چو سيمرغ گسترده پر
« كنون چارهء كار بيژن بجوى * كه او را ز توران بد آمد به روى
« بدينكار اگر تو نبندى كمر * نبينم به گيتى دگر چارهگر
« ز اسب و سليح و ز مردان و گنج * ببر هرچه بايد مدار ايچ رنج »
چون رستم فرمان شاه را شنيد با ديدهء منت پذيرفت و گفت :
« بدان را ز نيكان تو كردى جدا * تو بستى بافسون و بند اژدها
« گر آيد بمژگانم اندر سنان * نتابم ز فرمان خسرو عنان »
گرگين چون دانست كه رستم ميخواهد براى نجات بيژن بتوران برود به او پيغام داد كه نزد شاه شفاعت او را بكند تا شاه او را