تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
« كجا ماند از تو جدا بيژنا ؟ * به دو بر چه بد ساخت اهريمنا ؟ » چو خسرو چنين گفت گرگين بپاى * فرومانده خيره هم ايدون بجاى سخن چند برگفت ناسازوار * از آن بيشه و گور و آن مرغزار چو گفتارها يك بديگر نماند * برآشفت و از پيش تختش براند همش خيره‌سر ديد و هم بدگمان * بدشنام بگشاد خسرو زبان هم اندر زمان كرد پايش به بند * كه از بند گيرد بدانديش پند
شاه كيخسرو سپس به گيو گفت كه « همه‌جا را بدنبالش بگردند همه پهلوانان را بفرستند شايد از او اطلاعى پيدا كنند و اگر او را نيافتند در جام جهان‌نما جاى او را خواهيم يافت . »
بگيو آنگهى گفت « باز آر هوش * بجويش بهرجا و هر سو بكوش « من اكنون ز هر سو فراوان سوار * فرستم همه در خور كارزار « و گر دير يابم از او آگهى * تو جاى خرد را مگردان تهى « بدانگه كه از گل شود باغ شاد * ابر سر همى گل فشاندت باد « زمين چادر سبز در پوشدا * هوا بر گلان زار بخروشدا « بخواهم من آن جام گيتىنماى * شوم پيش يزدان بباشم بپاى « بگويم ترا هر كجا بيژنست * بجام اندرون اين مرا روشنست »
گيو به همه‌جا سوارانى فرستاد كه از بيژن نشانى بيابند ولى هرچه گشتند از او آگاهى بدست نياوردند . چون شاه گيو را پريشان و ناراحت ديد قباى رومى پوشيد و سپاس خدا را بجاى آورد و جام جهان‌نما را بدست گرفت و هفت كشور را در ميان آن جام ديد و دانست كه بيژن زنده است و در كشور توران گرفتار شده است و چاره آن را كسى جز رستم نتواند كرد :
يكى جام بر كف نهاده نبيد * به دو اندرون هفت كشور بديد ز كار و نشان سپهر بلند * همه كوه پيدا چه و چون و چند ز ماهى بجام اندرون تا بره * نگاريده پيكر همه يكسره چو كيوان و بهرام و هرمزد و شير * چو ناهيد و تير از بر و ماه زير بهر هفت كشور همى بنگريد * كه آيد ز بيژن نشانى پديد سوى كشور گرگساران رسيد * بفرمان يزدان مر او را بديد سوى گيو كرد آنگهى روى شاه * بخنديد و رخشنده شد پيش گاه كه « زنده است بيژن تو دل شاد دار * ز انديشه جان و دل آزاد دار « نگر غم ندارى بزندان و بند * از آن پس كه بر جانش نامد گزند
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 549 | غلامرضا معصومى