« از آن بازگشتم چنين نااميد * كه گور ژيان بود ديو سفيد »
گيو چون سخنان گرگين را گوش كرد دانست كه گرگين دروغ ميگويد ، چون او را گم كرده مجبور به گفتن اين دروغ شده است . با خود انديشيد كه گرگين را بكشد ولى احساس كرد كه از كشتن گرگين سودى برايش حاصل نميشود بهتر است كه با گرگين پيش شاه كيخسرو بروند و شاه خود از گرگين ماجرا را بپرسد تا شايد راهى پيدا شود كه بيژن را بيابند :
پس انديشه كرد اندر آن بنگريد * نيامد همى روشنائى پديد
« چه باشد مرا » گفت « ازين كشتنا * مگر كام بدگوهر اهريمنا ؟
« به بيژن چه سود آيد از جاى اوى ؟ * دگرگونه سازيم درمان اوى
« بباشيم تا اينسخن نزد شاه * شود آشكارا ز گرگين گناه »
بگرگين يكى بانگ برزد بلند * كه « اى بدكنش ريمن پرگزند
« تو بردى زره مهر و ماه مرا * گزين سواران و شاه مرا
« فكندى مرا در تك و پويه پوى * بگرد جهان اندرون چاره جوى
« پس اكنون بدستان و بند و فريب * كجا يابم آرام و خواب و شكيب ؟
« نباشد ترا بيش ازين دستگاه * كه تا من ببينم يكى روى شاه
« پس آنگه به خنجر ز تو كين خويش * بخواهم ز بهر جهانبين خويش »
آنگاه گيو بحضور شاه كيخسرو آمد و قضايا را تعريف كرد كه چگونه گرگين بيژن را گم كرده است و خودش با اسب بيژن به ايران برگشته است من ميدانم كه حيلهاى در كار گرگين هست و از حال و محل بيژن آگاهى دارد . شاهنشاه گرگين را پيش خواند و فرمود كه بيژن كجاست و چگونه او را گم كرده است ؟ گرگين سخنانى را كه براى گيو گفته بود در حضور شاه هم گفت و شاه احساس كرد كه گفتههاى گرگين با حقيقت وفق نميدهد خشمگين شد و بگرگين پرخاش كرد و از اتاق بيرونش انداخت و دستور داد تا پاى او را بسته و به سياهچالش اندازند :
غمى شد ز درد دل گيو شاه * برآشفت و بنهاد بر سر كلاه
چو گرگين بدرگاه خسرو رسيد * ز گردان در شاه پردخته ديد
چو الماس دندانهاى گراز * بر تخت بنهاد و بردش نماز
بدندانها چون نگه كرد شاه * بپرسيد و گفتش كه « چون بود راه ؟