تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
« فكنده است بر بيشهء چينستان * بياور ز بيژن بدان كين ستان « بياور سر چاه او را بپوش * بمان تا بزارى برآيدش هوش « وز آنجا بايوان آن بىهنر * منيژه كزو ننگ دارد گهر « برو با سواران و تاراج كن * نگون‌بخت را بىسر و تاج كن « برهنه كشانش ببر تا بچاه * كه در چاه بين آنكه ديدى بگاه « بهارش توئى غمگسارش تو باش * درين تنگ زندان زوارش تو باش »
آنگاه بيژن را بچاه انداختند و سر چاه را هم با يك سنگ بزرگ بستند و منيژه با يك چادر بسر چاه آمد و گريه كرد و بسياه‌بختى خويش فكر كرد و با بيژن سخن گفت . ( ش 72 ) از آنطرف گرگين يك هفته منتظر برگشتن بيژن شد و چون او نيامد بجستجويش پرداخت و اسبش را پيدا كرد و فهميد كه بيژن گرفتار شده است . اسب بيژن را بخيمه‌گاه آورد و يكروز در آنجا ماند و بعدا بايران برگشت ولى از كردهء خويش پشيمان بود . آنگاه گيو از گم شدن بيژن آگاه شد . گيو ناله‌ها كرد و با خداى خويش براز و نياز پرداخت و آنگاه از گرگين چگونگى كار و محل اسب بيژن را پرسيد و گرگين چنين پاسخ داد :
به دو گفت گرگين كه « بازآر هوش * سخن بشنو و پهن بگشاى گوش « چو در جنگ نيزه برافراشتيم * به بيشه درون بانگ برداشتيم « گراز اندر آمد بكردار كوه * نه يكيك كه هر جاى گشته گروه « بكرديم جنگى بكردار شير * بشد روز و نامد دل از جنگ سير « چو پيلان بهم برفكنديمشان * بمسمار دندان بكنديمشان « وز آنجا بايران نهاديم روى * همه راه شادان و نخجير جوى « برآمد يكى گور از آن مرغزار * كزان خوبتر كس نبيند نگار « به گردن چو شير و برفتن چو باد * تو گفتى كه از رخش دارد نژاد « تو گفتى نگار است اندر بهار * بهارى نديدم چنو پرنگار « بر بيژن آمد چو پيلى بلند * بسرش اندر افكند بيژن كمند « فكندن همان بود و رفتن همان * دمان گور و بيژن پس اندر دمان « بكردار دريا زمين بردريد * كمندافكن و گور شد ناپديد « پى اندر گرفتم همه دشت و كوه * كه از تاختن شد سمندم ستوه « ز بيژن نديدم بگيتى نشان * جز اين اسب و زين از پس اندر كشان « دلم شد پرآتش ز تيمار اوى * كه چون بود با گور پيكار اوى