« نديدى بديهاى ايرانيان * كه كردند با شهر تورانيان ؟
« ز توران دو بهره بپاى ستور * سپردند و شد بخت را آب شور
« هنوز آن سر تيغ دستان سام * همانا نياسود اندر نيام
« كه رستم همى سرفشاند بدوى * بخورشيد بر خون چكاند ازوى
« اگر خون بيژن بريزى بدين * بتوران برآيد يكى گرد كين
« نگه كن بدان كين كه گسترديا * دم از شهر توران برآورديا
« همانا دگر خواستار آورى * درخت بلا را ببار آورى
« چو كينه دو گردد نداريم پاى * ايا پادشاه جهان كدخداى
« به از تو نداند كسى گيو را * نهنگ دژم رستم نيو را
« چو گودرز گشواد پولاد چنگ * كه آيد ز بهر نبيره بجنگ »
اما افراسياب در پاسخ پيران ويسه گفت :
كه بيژن ندانى كه با ما چكرد * به ايران و توران شدم روىزرد
« نبينى كزين بىهنر دخترم * چه رسوائى آمد به پيران سرم
« همه نام پوشيده رويان من * ز پرده بگسترد بر انجمن
« كزين ننگ تا جاودان بر درم * بخندد همه كشور و لشكرم
« گر او يابد از من رهائى بجان * ز هر سو گشايند بر من زبان
« برسوائى اندر بمانم به درد * ببالايم از ديدگان آب زرد »
آنگاه پيران گفت :
بسى آفرين كرد پيران بر اوى * كه ايشاه نيكاختر راستگوى
« چنين است چون شاه گويد همى * جز از نام نيكو نجويد همى
« و ليكن بدين راى هشيار من * يكى بنگرد ژرف ، سالار من
« بهبنديم او را ببند گران * كجا دارو كشتن گزيند بران
« از او پند گيرند ايرانيان * نهبندند ازين پس بدى را ميان »
آنگه افراسياب به گرسيوز فرمود كه بيژن را نكشد بلكه او را در چاه تاريك زندانى كند تا از نور خورشيد بهرهاى نبرد و سنگى را كه اكوان ديو از دريا بيرون آورده است كه كسى نميتواند آن سنگ را تكان دهد به در چاه بيندازد . آنگاه منيژه را بياورد و چاه بيژن را به او نشان دهد . :
بگرسيوز آنگه بفرمود شاه * كه « بندگران ساز و تاريك چاه
« به پيوند مسمارهاى گران * ز سر تا به پايش به بند اندر آن
از آن پس نگون اندر افكن بچاه * كه بىبهره گردد ز خورشيد و ماه
« ببر پيل و آن سنگ اكوان ديو * كه از ژرف درياش كيهان خديو