تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
« نديدى بديهاى ايرانيان * كه كردند با شهر تورانيان ؟ « ز توران دو بهره بپاى ستور * سپردند و شد بخت را آب شور « هنوز آن سر تيغ دستان سام * همانا نياسود اندر نيام « كه رستم همى سرفشاند بدوى * بخورشيد بر خون چكاند ازوى « اگر خون بيژن بريزى بدين * بتوران برآيد يكى گرد كين « نگه كن بدان كين كه گسترديا * دم از شهر توران برآورديا « همانا دگر خواستار آورى * درخت بلا را ببار آورى « چو كينه دو گردد نداريم پاى * ايا پادشاه جهان كدخداى « به از تو نداند كسى گيو را * نهنگ دژم رستم نيو را « چو گودرز گشواد پولاد چنگ * كه آيد ز بهر نبيره بجنگ »
اما افراسياب در پاسخ پيران ويسه گفت :
كه بيژن ندانى كه با ما چكرد * به ايران و توران شدم روىزرد « نبينى كزين بىهنر دخترم * چه رسوائى آمد به پيران سرم « همه نام پوشيده رويان من * ز پرده بگسترد بر انجمن « كزين ننگ تا جاودان بر درم * بخندد همه كشور و لشكرم « گر او يابد از من رهائى بجان * ز هر سو گشايند بر من زبان « برسوائى اندر بمانم به درد * ببالايم از ديدگان آب زرد »
آنگاه پيران گفت :
بسى آفرين كرد پيران بر اوى * كه ايشاه نيك‌اختر راستگوى « چنين است چون شاه گويد همى * جز از نام نيكو نجويد همى « و ليكن بدين راى هشيار من * يكى بنگرد ژرف ، سالار من « به‌بنديم او را ببند گران * كجا دارو كشتن گزيند بران « از او پند گيرند ايرانيان * نه‌بندند ازين پس بدى را ميان »
آنگه افراسياب به گرسيوز فرمود كه بيژن را نكشد بلكه او را در چاه تاريك زندانى كند تا از نور خورشيد بهره‌اى نبرد و سنگى را كه اكوان ديو از دريا بيرون آورده است كه كسى نميتواند آن سنگ را تكان دهد به در چاه بيندازد . آنگاه منيژه را بياورد و چاه بيژن را به او نشان دهد . :
بگرسيوز آنگه بفرمود شاه * كه « بندگران ساز و تاريك چاه « به پيوند مسمارهاى گران * ز سر تا به پايش به بند اندر آن از آن پس نگون اندر افكن بچاه * كه بىبهره گردد ز خورشيد و ماه « ببر پيل و آن سنگ اكوان ديو * كه از ژرف درياش كيهان خديو
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 546 | غلامرضا معصومى