« كه نامرد خواند مرا دشمنم * ز ناخسته بردار كرده تنم
« به پيش نياكان خسرومنش * پس از مرگ باشد به من سرزنش
« ايا باد بگذر بايرانزمين * پيامى ز من بر به شاه گزين
« برستم رسان زود از من خبر * بدان تا بخونم ببندد كمر
« بگودرز گشواد از من بگوى * كه از كار گرگين شدم آبروى
« بگرگين بگو اى يل سستراى * چگوئى تو با من بديگر سراى ؟
« مرا در بلائى فكندى كه كس * نبينم همى هيچ فريادرس »
چون دار به پا كردند پيران ويسه از راه رسيد و بگرسيوز گفت اين دار براى كيست ؟ گرسيوز جواب داد براى بيژن پسر گيو است .
پيران پيش بيژن آمد و ماجرا را از او پرسيد آنگاه پيران به گرسيوز گفت « اندكى دست نگهدار تا من به خدمت افراسياب روم و برگردم » :
چو پيران ويسه بدانجا رسيد * همه راه ترك كمربسته ديد
يكى دار بر پاى كرده بلند * فروهشته از دار پيچان كمند
بتورانيان گفت « اين دار چيست ؟ * در شاه را از در دار كيست ؟ »
به دو گفت گرسيوز « اين بيژن است * كجا شاه را بدترين دشمن است »
بزد اسب و آمد بر بيژنا * جگر خسته ديدش برهنه تنا
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ * دهن خشك و رفته ز روى آب و رنگ
بپرسيد و گفتش كه « چون آمدى ؟ * از ايران همانا به خون آمدى ؟ »
همه داستان بيژن او را بگفت * چنان چون رسيدش ز بدخواه جفت
ببخشود پيران ويسه به روى * فروريخت آب از دو ديده به روى
بفرمود تا يكزمانش بدار * نكردند و گفتش هم ايدر بدار
« بدان تا بهبينم يكى روى شاه * نمايم بد و اختر نيك راه »
« پيران پيش افراسياب رفت و از او خواهش كرد كه از كشتن بيژن صرفنظر كند :
« ز شاهان گيتى ستايش تراست * ز خورشيد تابان نيايش تراست
« مرا آرزو از پى خويش نيست * كس از كهتران تو درويش نيست
« نه من شاهرا پيش از اين چندبار * همى دادمى پند در چند كار ؟
« بگفتار من هيچ نامد فراز * بدان داشتم دست از كار باز
« مكش گفتمت پور كاووس را * كه دشمن كنى رستم و طوس را
سياوش كه بود از نژاد كيان * به مهر تو بسته كمر بر ميان
« كز ايران به پيلان بكوبندمان * ز هم بگسلانند پيوندمان
« بخيره بكشتى سياوش را * بزهر اندر آميختى نوش را