تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
« كه نامرد خواند مرا دشمنم * ز ناخسته بردار كرده تنم « به پيش نياكان خسرومنش * پس از مرگ باشد به من سرزنش « ايا باد بگذر بايران‌زمين * پيامى ز من بر به شاه گزين « برستم رسان زود از من خبر * بدان تا بخونم ببندد كمر « بگودرز گشواد از من بگوى * كه از كار گرگين شدم آبروى « بگرگين بگو اى يل سست‌راى * چگوئى تو با من بديگر سراى ؟ « مرا در بلائى فكندى كه كس * نبينم همى هيچ فريادرس »
چون دار به پا كردند پيران ويسه از راه رسيد و بگرسيوز گفت اين دار براى كيست ؟ گرسيوز جواب داد براى بيژن پسر گيو است . پيران پيش بيژن آمد و ماجرا را از او پرسيد آنگاه پيران به گرسيوز گفت « اندكى دست نگهدار تا من به خدمت افراسياب روم و برگردم » :
چو پيران ويسه بدان‌جا رسيد * همه راه ترك كمربسته ديد يكى دار بر پاى كرده بلند * فروهشته از دار پيچان كمند بتورانيان گفت « اين دار چيست ؟ * در شاه را از در دار كيست ؟ » به دو گفت گرسيوز « اين بيژن است * كجا شاه را بدترين دشمن است » بزد اسب و آمد بر بيژنا * جگر خسته ديدش برهنه تنا دو دست از پس پشت بسته چو سنگ * دهن خشك و رفته ز روى آب و رنگ بپرسيد و گفتش كه « چون آمدى ؟ * از ايران همانا به خون آمدى ؟ » همه داستان بيژن او را بگفت * چنان چون رسيدش ز بدخواه جفت ببخشود پيران ويسه به روى * فروريخت آب از دو ديده به روى بفرمود تا يكزمانش بدار * نكردند و گفتش هم ايدر بدار « بدان تا به‌بينم يكى روى شاه * نمايم بد و اختر نيك راه »
« پيران پيش افراسياب رفت و از او خواهش كرد كه از كشتن بيژن صرفنظر كند :
« ز شاهان گيتى ستايش تراست * ز خورشيد تابان نيايش تراست « مرا آرزو از پى خويش نيست * كس از كهتران تو درويش نيست « نه من شاهرا پيش از اين چندبار * همى دادمى پند در چند كار ؟ « بگفتار من هيچ نامد فراز * بدان داشتم دست از كار باز « مكش گفتمت پور كاووس را * كه دشمن كنى رستم و طوس را سياوش كه بود از نژاد كيان * به مهر تو بسته كمر بر ميان « كز ايران به پيلان بكوبندمان * ز هم بگسلانند پيوندمان « بخيره بكشتى سياوش را * بزهر اندر آميختى نوش را