ولى بيژن اضافه كرد كه « اگر شاه ميخواهد هنرنمائى مرا بداند مرا شمشير و اسب و تير و كمان دهد تا بداند كه چگونه با هزار نفر برابرى مىكنم اكنون دستبسته و بىاسلحه من چه توانم كرد . » :
به دو گفت بيژن كه « اى شهريار * سخن بشنو از من يكى هوشدار
« گرازان بدندان و شيران بچنگ * توانند كردن بهر جاى جنگ
« يلان هم به شمشير و تير و كمان * توانند كوشيد با بدگمان
« اگر شاه خواهد كه بيند ز من * دليرى نمودن بدين انجمن
« يكى اسب فرما و گرز گران * گزين كن ز تركان هزاران سران
« بآورد گه گر يكى زان هزار * همى زنده مانم بمردم مدار »
افراسياب چون اين رجزخوانيها را از بيژن شنيد فرياد كشيد و بگرسيوز گفت « او كارى كه كرده است كافى نيست ؟ حالا ميخواهد با پهلوانان توران هم كشتى بگيرد او را دستبسته ببر و دارش بزن . » :
چو از بيژن اين گفته بشنيد چشم * برو برفكند و برآورد خشم
بگرسيوز اندر يكى بنگريد * « كز ايرانيان ما چه خواهيم ديد ؟
« بسنده نبودش همين بد كه كرد * كنون رزم جويد بننگ و نبرد
« ببر همچنين بند بر دست و پاى * هم اندر زمان زو بپرداز جاى
« نگونبخت را زنده بر دار كن * وز او نيز با ما مگردان سخن
« بدان تا ز ايرانيان زين سپس * نيارد بتوران نگه كرد كس »
بيژن را كشانكشان و دستبسته بردند تا بدارش بزنند . بيژن در بين راه با خود انديشيد و گفت « من از مرگ نميترسم ولى از ننگين شدن ميترسم و از سرزنش دوستان و دلاوران ميترسم . » آنگاه پيامى توسط باد به ايرانيان فرستاد و گفت « اى باد كه بسوى ايران ميروى پيام مرا بشاه ايران برسان و برستم خبر ده كه من چگونه در دست افراسياب گرفتار شدهام تا براى گرفتن انتقام كمر بندد و به گودرز هم بگو كه از حيلهء گرگين من به اين روز افتادهام و بگرگين هم بگو تو در دنياى پس از مرگ دربارهء من چه ميگوئى ؟ كه مرا به اين بلا دچار ساختى ؟ » :
همى گفت « اگر بر سرم كردگار * نبشتست مردن به بد روزگار
« ز دار و ز كشتن نترسم همى * ز گردان ايران بترسم همى