بردند . بيژن اظهار بيگناهى كرد و گفت « من بجنگ گرازان آمدم و بعد از آن بتماشاى اين جشن زير درخت سروى ايستادم و فرشتهاى آمد و مرا در عالم خواب بدين كاخ آورد . » :
بپيچيد بر خويشتن بيژنا * كه « چون رزم سازم برهنه تنا ؟
« نه شبرنگ با من نه رهوار بور * همانا كه برگشتم امروز هور »
بزد دست و خنجر كشيد از نيام * در خانه بگرفت و برگفت نام
« كه من بيژنم پور گشوادگان * سر پهلوانان و آزادگان
« ندرد كسى پوست بر من مگر * همى سيرى آيد تنش را ز سر
« و گر خيزد اندر جهان رستخيز * نبيند كسى پشت من در گريز »
پس آنگه بگرسيوز آواز كرد * كه « با من چنين بخت بد ساز كرد
« تو دانى نياكان و شاه مرا * ميان يلان پايگاه مرا
« اگر جنگ سازيد من جنگ را * هميشه بشويم به خون چنگ را »
نگه كرد گرسيوز آهنگ اوى * بجنگ اندرون تيزى و چنگ اوى
وفا كرد با او بسوگندها * به خوبى بدادش بسى پندها
بپيمان جدا كرد ازو خنجرا * بچربى كشيدش به بند اندرا
سراپاى بستن بكردار يوز * چسود از هنرها چو برگشت روز ؟
بر آنسان بنزديك افراسياب * ببردند رخ زرد و ديده پرآب
چو آمد بنزديك شاه اندرا * گو دستبسته برهنه سرا
به دو آفرين كرد « كاى شهريار * سزد گر كنى راستى خواستار
« نه من بارزو جستم اين پيشگاه * نه بود اندرين كار كس را گناه
« از ايران بجنگ گراز آمدم * بدين جشن توران فراز آمدم
« به زير يكى سرو رفتم بخواب * كه تا سايه دارد مرا ز آفتاب
« بيامد پرى و بگسترد پر * مرا اندر آورد خفته ببر
« يكى چتر هندى برآمد ز دور * گرفتند هر سو سواران تور
« يكى هودجى ساخته در ميان * كشيده در چادر پرنيان
« به دو اندرون خفته بت پيكرى * نهاده به بالينش بر افسرى
« مرا ناگهان در عمارى نشاند * بران خوبچهره فسونى بخواند
« كه تا اندر ايوان نيامد ز خواب * نجنبيد و من ديده كرده پرآب
« گناهى مرا اندرين بوده نيست * منيژه بدين كار آلوده نيست
« پرى بيگمان بخت برگشته بود * كه به روى همى جادوئى آزمود »
افراسياب در پاسخ بيژن گفت تو با اين دروغها و خوابهاى ساختگى ميخواهى خودت را تبرئه كنى و از چنگ من رها شوى ؟