تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
بردند . بيژن اظهار بيگناهى كرد و گفت « من بجنگ گرازان آمدم و بعد از آن بتماشاى اين جشن زير درخت سروى ايستادم و فرشته‌اى آمد و مرا در عالم خواب بدين كاخ آورد . » :
بپيچيد بر خويشتن بيژنا * كه « چون رزم سازم برهنه تنا ؟ « نه شبرنگ با من نه رهوار بور * همانا كه برگشتم امروز هور » بزد دست و خنجر كشيد از نيام * در خانه بگرفت و برگفت نام « كه من بيژنم پور گشوادگان * سر پهلوانان و آزادگان « ندرد كسى پوست بر من مگر * همى سيرى آيد تنش را ز سر « و گر خيزد اندر جهان رستخيز * نبيند كسى پشت من در گريز » پس آنگه بگرسيوز آواز كرد * كه « با من چنين بخت بد ساز كرد « تو دانى نياكان و شاه مرا * ميان يلان پايگاه مرا « اگر جنگ سازيد من جنگ را * هميشه بشويم به خون چنگ را » نگه كرد گرسيوز آهنگ اوى * بجنگ اندرون تيزى و چنگ اوى وفا كرد با او بسوگندها * به خوبى بدادش بسى پندها بپيمان جدا كرد ازو خنجرا * بچربى كشيدش به بند اندرا سراپاى بستن بكردار يوز * چسود از هنرها چو برگشت روز ؟ بر آن‌سان بنزديك افراسياب * ببردند رخ زرد و ديده پرآب چو آمد بنزديك شاه اندرا * گو دست‌بسته برهنه سرا به دو آفرين كرد « كاى شهريار * سزد گر كنى راستى خواستار « نه من بارزو جستم اين پيشگاه * نه بود اندرين كار كس را گناه « از ايران بجنگ گراز آمدم * بدين جشن توران فراز آمدم « به زير يكى سرو رفتم بخواب * كه تا سايه دارد مرا ز آفتاب « بيامد پرى و بگسترد پر * مرا اندر آورد خفته ببر « يكى چتر هندى برآمد ز دور * گرفتند هر سو سواران تور « يكى هودجى ساخته در ميان * كشيده در چادر پرنيان « به دو اندرون خفته بت پيكرى * نهاده به بالينش بر افسرى « مرا ناگهان در عمارى نشاند * بران خوبچهره فسونى بخواند « كه تا اندر ايوان نيامد ز خواب * نجنبيد و من ديده كرده پرآب « گناهى مرا اندرين بوده نيست * منيژه بدين كار آلوده نيست « پرى بيگمان بخت برگشته بود * كه به روى همى جادوئى آزمود »
افراسياب در پاسخ بيژن گفت تو با اين دروغها و خوابهاى ساختگى ميخواهى خودت را تبرئه كنى و از چنگ من رها شوى ؟