پس از اينكه دربان كاخ بافراسياب خبر داد كه دخترت شوهرى از ايران براى خودش انتخاب كرده است افراسياب سخت ناراحت شد و گرسيوز را براى تحقيق واقعيت و دستگيرى بيژن فرستاد :
جهانجوى كرد از جهاندار ياد * تو گفتى كه بيد است هنگام باد
ز ديده برخ خون مژگان برفت * برآشفت و اين داستان بازگفت
« كرا از پس پرده دختر بود * اگر تاج دارد بداختر بود »
بگرسيوز اندر يكى بنگريد * « كز ايران چه ديديم و خواهيم ديد
« بگيتى كرا بد چنين روز بد * غم شهر ايران و فرزند خود
« برو با سواران هشيار سر * نگهدار مر كاخ را بام و در
« نگر تا كه بينى بكاخ اندرا * به بند و كشانش بيار ايدرا »
گرسيوز بسوى كاخ دختر افراسياب آمد و آنجا را با ياران خود محاصره كرد و صداى آواز و موسيقى شنيد و چون در كاخ بسته بود در را از جايش كند و وارد كاخ شد و به اتاقى آمد كه در آنجا بيژن برهنه بود . گرسيوز به بيژن گفت « خوب بچنگم افتادى ديگر جان سالم از چنگم بدر نخواهى برد . » :
چو گرسيوز آمد بنزديك در * ز ايوان خروش آمد و نوش و خور
غريويدن چنگ و بانگ رباب * برآمد ز ايوان افراسياب
سواران در و بام و ايوان شاه * گرفتند و هر سو ببستند راه
چو گرسيوز آنكاخ در بسته ديد * مى و غلغل نوش پيوسته ديد
بزد دست و بركند بندش ز جاى * بجست از در اندر ميان سراى
بيامد بنزديك آن خانه زود * كجا اندرو مرد بيگانه بود
بلرزيد از خشم و پس بانگ كرد * كه « اى خويش نشناس ناپاك مرد
« فتادى بچنگال شير ژيان * كجا برد خواهى تو جان از ميان ؟ »
بيژن چون خويش را در آن حال با گرسيوز روبرو ديد فكر كرد كه چگونه با تن برهنه و بدون اسب و اسلحه با گرسيوز مقابله كند اما خنجرى را كه با خود داشت بدست گرفت و جلو در ايستاد و در را گرفت و نامش را گفت و گرسيوز او را فريفت و با او پيمان بست كه شفاعتش را نزد افراسياب بكند ولى به شرطى كه دست و پاى او را ببندد . چون دست و پاى بيژن را بستند او را پيش شاه توران