سوى خيمهء دخت افراسياب * پياده همى گام زد باشتاب
به پرده درآمد چو سروى بلند * ميانش بزرين كمر كرده بند
منيژه بيامد گرفتش به بر * گشاد از ميانش كيانى كمر
بپرسيدش از راه و از كار و ساز * كه « با تو كه آمد بجنگ گراز ؟
« چرا اينچنين روى و اين فرو برز * برنجانى اى خوبچهره بگرز ؟ »
منيژه دستور داد كه دختران كنيز پاى بيژن را با گلاب و مشگ شستند و سفرهاى چيدند و مشغول نواختن رود و رقصيدن بودند كه منيژه با داروى بيهوشى بيژن را بيهوش كرد و او را ربوده و بكاخ خودش كه در كنار كاخ افراسياب بود برد :
بشستند پايش بمشگ و گلاب * گرفتند از آن پس به خوردن شتاب
نشستنگه و رود و مى ساختند * ز بيگانه خرگه بپرداختند
پرستندگان ايستاده بپاى * ابا بربط و چنگ و رامش سراى
چه از مشك و عنبر چه ياقوت و زر * سراپرده آراسته سربسر
مى سالخورده بجام بلور * برآورد با بيژن گيوزور
منيژه چو بيژن دژم روى ماند * پرستندگان را بر خويش خواند
بفرمود تا داروى هوشبر * پرستنده آميخت با نوش بر
بدادند چون خورد مى گشت مست * همان خوردن و سرش بنهاد پست
عمارى بسيجيد و رفتن به راه * مران خفته را اندر آن جايگاه
بگسترد كافور بر جاى خواب * هميريخت بر چوب صندل گلاب
چو آمد بنزديك شهر اندرا * بپوشيد بر خفته بر چاد را
نهفته بكاخ اندر آمد بشب * به بيگانگان هيچ نگشاد لب
بياورد روغن مر او را بداد * كه تا گشت بيدار و چشمش گشاد
چو بيدار شد بيژن و هوش يافت * نگار سمن بر در آغوش يافت
بايوان افراسياب اندرا * ابا ماهروئى ببالينسرا
بهپيچيد بر خويشتن بيژنا * بيزدان پناهيد ز اهريمنا
منيژه به دو گفت « دل شاد دار * همه كار نابوده را باد دار
« بمردان ز هرگونه كار آيدا * گهى بزم و گه كارزار آيدا »
پريچهرگان رود برداشتند * بشادى شب و روز بگذاشتند
چو بگذشت يك روزگار اندرين * پس آگاهى آمد بدربان ازين
نهفته همه رازها باز جست * به ژرفى نگه كرد كار از نخست
بدانست و ترسان شد از حال خويش * شتابيد نزديك درمان خويش
جز آگاه كردن نديد ايچ راى * دوان از پس پرده برداشت پاى
بيامد بر شاه توران بگفت * كه « دخترت از ايران گزيدست جفت »