تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
سوى خيمهء دخت افراسياب * پياده همى گام زد باشتاب به پرده درآمد چو سروى بلند * ميانش بزرين كمر كرده بند منيژه بيامد گرفتش به بر * گشاد از ميانش كيانى كمر بپرسيدش از راه و از كار و ساز * كه « با تو كه آمد بجنگ گراز ؟ « چرا اين‌چنين روى و اين فرو برز * برنجانى اى خوبچهره بگرز ؟ »
منيژه دستور داد كه دختران كنيز پاى بيژن را با گلاب و مشگ شستند و سفره‌اى چيدند و مشغول نواختن رود و رقصيدن بودند كه منيژه با داروى بيهوشى بيژن را بيهوش كرد و او را ربوده و بكاخ خودش كه در كنار كاخ افراسياب بود برد :
بشستند پايش بمشگ و گلاب * گرفتند از آن پس به خوردن شتاب نشستنگه و رود و مى ساختند * ز بيگانه خرگه بپرداختند پرستندگان ايستاده بپاى * ابا بربط و چنگ و رامش سراى چه از مشك و عنبر چه ياقوت و زر * سراپرده آراسته سربسر مى سالخورده بجام بلور * برآورد با بيژن گيوزور منيژه چو بيژن دژم روى ماند * پرستندگان را بر خويش خواند بفرمود تا داروى هوش‌بر * پرستنده آميخت با نوش بر بدادند چون خورد مى گشت مست * همان خوردن و سرش بنهاد پست عمارى بسيجيد و رفتن به راه * مران خفته را اندر آن جايگاه بگسترد كافور بر جاى خواب * هميريخت بر چوب صندل گلاب چو آمد بنزديك شهر اندرا * بپوشيد بر خفته بر چاد را نهفته بكاخ اندر آمد بشب * به بيگانگان هيچ نگشاد لب بياورد روغن مر او را بداد * كه تا گشت بيدار و چشمش گشاد چو بيدار شد بيژن و هوش يافت * نگار سمن بر در آغوش يافت بايوان افراسياب اندرا * ابا ماهروئى ببالين‌سرا به‌پيچيد بر خويشتن بيژنا * بيزدان پناهيد ز اهريمنا منيژه به دو گفت « دل شاد دار * همه كار نابوده را باد دار « بمردان ز هرگونه كار آيدا * گهى بزم و گه كارزار آيدا » پريچهرگان رود برداشتند * بشادى شب و روز بگذاشتند چو بگذشت يك روزگار اندرين * پس آگاهى آمد بدربان ازين نهفته همه رازها باز جست * به ژرفى نگه كرد كار از نخست بدانست و ترسان شد از حال خويش * شتابيد نزديك درمان خويش جز آگاه كردن نديد ايچ راى * دوان از پس پرده برداشت پاى بيامد بر شاه توران بگفت * كه « دخترت از ايران گزيدست جفت »