تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
دايه‌اش را فرستاد و گفت « برو ببين مردى كه پشت درخت سرو پنهان شده كيست و در اينجا چكار دارد ؟ . آيا سياوش است كه زنده شده يا فرشته است كه از اين سرزمين ميگذرد و راهرا گم كرده است . » :
چو افتاد چشم منيژه بدوى * يكى مرد را ديد با رنگ و بوى به پرده درون دخت پوشيده روى * بجوشيد مهرش بپوشيد موى فرستاد مردايه را چون نوند * كه « رو زير آن شاخ سرو بلند « نگه كن كه آن ماه ديدار كيست * سياوش مگر زنده شد يا پريست « كه من ساليان تا بدين مرغزار * همى جشن نو سازم اندر بهار « برين جشنگه بر نديديم كس * ترا بينم اى سرو آزاد و بس « بگويش كه تو مردمى يا پرى * برين جشنگه بر همى بگذرى ؟ « نديدم چو تو هيچ اى ماهروى * چه نامى تو و از كجائى ؟ بگوى »
دايه پيش بيژن آمد و پيام منيژه را به او داد :
چو دايه بر بيژن آمد فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز پيام منيژه به بيژن بگفت * دو رخسار بيژن چو گل برشكفت
بيژن در پاسخ دايه و پيام منيژه چنين گفت :
چنين گفت خودكامه بيژن بدوى * كه « من اى فرستادهء خوبگوى « سياوش نيم نز پريزادگان * از ايرانم از شهر آزادگان « منم بيژن گيو از ايران بجنگ * برزم گراز آمدم تيزچنگ « سرانشان بريدم فكندم به راه * كه دندانهاشان برم نزد شاه « چو زين بزمگه آگهى يافتم * سوى گيو گودرز نشتافتم « مگر چهرهء دخت افراسياب * نمايد مرا بخت فرخ بخواب « همى بينم اين دشت آراسته * چو بتخانهء چين پر از خواسته « اگر نيك رائى كنى تاج زر * ترا بخشم و گوشوار و كمر « مرا سوى آن خوب‌چهره برى * دلش با من ايدون به مهر آورى »
دايه نزد منيژه رفت و از زيبائى و خوش‌اندامى و جوانى و شجاعت بيژن براى منيژه تعريف كرد و قصد بيژن را به منيژه گفت و او را تشويق كرد كه به بيژن عشق بورزد . منيژه كه از همان لحظهء اول ديدار بيژن عاشق او شده بود عاشقتر شد و كس فرستاد تا بيژن را به خيمهء خود آوردند :
فرستاده آمد همان رهنماى * دل و گوش بيژن بپاسخ سراى نماند آنزمان جايگاه سخن * خراميد از سايهء سرو بن