دايهاش را فرستاد و گفت « برو ببين مردى كه پشت درخت سرو پنهان شده كيست و در اينجا چكار دارد ؟ . آيا سياوش است كه زنده شده يا فرشته است كه از اين سرزمين ميگذرد و راهرا گم كرده است . » :
چو افتاد چشم منيژه بدوى * يكى مرد را ديد با رنگ و بوى
به پرده درون دخت پوشيده روى * بجوشيد مهرش بپوشيد موى
فرستاد مردايه را چون نوند * كه « رو زير آن شاخ سرو بلند
« نگه كن كه آن ماه ديدار كيست * سياوش مگر زنده شد يا پريست
« كه من ساليان تا بدين مرغزار * همى جشن نو سازم اندر بهار
« برين جشنگه بر نديديم كس * ترا بينم اى سرو آزاد و بس
« بگويش كه تو مردمى يا پرى * برين جشنگه بر همى بگذرى ؟
« نديدم چو تو هيچ اى ماهروى * چه نامى تو و از كجائى ؟ بگوى »
دايه پيش بيژن آمد و پيام منيژه را به او داد :
چو دايه بر بيژن آمد فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز
پيام منيژه به بيژن بگفت * دو رخسار بيژن چو گل برشكفت
بيژن در پاسخ دايه و پيام منيژه چنين گفت :
چنين گفت خودكامه بيژن بدوى * كه « من اى فرستادهء خوبگوى
« سياوش نيم نز پريزادگان * از ايرانم از شهر آزادگان
« منم بيژن گيو از ايران بجنگ * برزم گراز آمدم تيزچنگ
« سرانشان بريدم فكندم به راه * كه دندانهاشان برم نزد شاه
« چو زين بزمگه آگهى يافتم * سوى گيو گودرز نشتافتم
« مگر چهرهء دخت افراسياب * نمايد مرا بخت فرخ بخواب
« همى بينم اين دشت آراسته * چو بتخانهء چين پر از خواسته
« اگر نيك رائى كنى تاج زر * ترا بخشم و گوشوار و كمر
« مرا سوى آن خوبچهره برى * دلش با من ايدون به مهر آورى »
دايه نزد منيژه رفت و از زيبائى و خوشاندامى و جوانى و شجاعت بيژن براى منيژه تعريف كرد و قصد بيژن را به منيژه گفت و او را تشويق كرد كه به بيژن عشق بورزد . منيژه كه از همان لحظهء اول ديدار بيژن عاشق او شده بود عاشقتر شد و كس فرستاد تا بيژن را به خيمهء خود آوردند :
فرستاده آمد همان رهنماى * دل و گوش بيژن بپاسخ سراى
نماند آنزمان جايگاه سخن * خراميد از سايهء سرو بن