تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
« منيژه كجا دخت افراسياب * درخشان كند باغ چون آفتاب « زند خيمه زانگه بدان مرغزار * ابا صد كنيزك همه چون نگار « همه دخت تركان پوشيده روى * همه سرو قد و همه مشگ موى « اگر ما به نزديك آن جشنگاه * شويم و بتازيم يكروز راه « بگيريم از ايشان پريچهره چند * بنزديك خسرو شويم ارجمند »
بيژن در پاسخ گرگين گفت كه من جلوتر از تو ميروم و محل بزم را پيدا ميكنم و از دور آنها را تماشا ميكنم وقتى كه مشغول سور و رقص هستند تو را صدا ميزنم و كارمان را شروع ميكنيم :
به گرگين چنين گفت پس بيژنا * كه « من پيشتر سازم اين رفتنا « شوم بزمگهشان ببينم ز دور * كه تورانيان چون بسيچند سور « ز نيم آگهى راى هشيارتر * شود دل ز ديدار بيدارتر »
سپس گرگين به بيژن گفت كه « برو و شاد باش من در اينجا منتظر رسيدن خبر از تو ميمانم » :
به دو گفت گرگين « برو شاد باش * هميشه ز اندوه آزاد باش »
آنگاه بيژن لباس بزم پوشيد و قباى رومى بر تن كرد و شبرنگ را زين كرده و سوارش شد و به راه افتاد مدتى راه رفت تا به نزديك آن بيشه رسيد كه صداى دلنشين موسيقى در آنجا شنيده ميشد . از اسب پائين آمد و اسب را بدرختى بست و خود را نيز در پشت سرو بزرگى پنهان كرد و دزدكى دختران را زير نظر گرفت :
بگنجور گفت « آن كلاه پدر * كه در بزمگه برنهادى بسر « كه روشن شدى زو همه بزمگاه * بياور كه ما را به بزمست راه « همان طوق كيخسرو و گوشوار * همان يارهء گيو گوهرنگار » بپوشيد رخشنده رومى قباى * بتاج اندر آويخت پر هماى نهادند بر پشت شبرنگ زين * كمر خواست با پهلوانى نگين به نزديكتر رفت و در بيشه شد * دل از كام خويشش پرانديشه شد به زير يكى سرو بن شد بلند * كه تا ز آفتابش نباشد گزند همه دشت از آواى رود و سرود * روانرا همى داد گفتى درود به‌بست اسب را اندران جايگاه * هميكرد پنهان بر ايشان نگاه ز ديدار خوبان همه مرغزار * بياراسته همچو باغ بهار
در اينجا بود كه چشم منيژه به بيژن افتاد و عاشق او شد و
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 539 | غلامرضا معصومى