تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
به دو گفت « كز خواهش مادرم * نگر تا چه بد ساختى بر سرم « پدر بيگنه بود و من در نهان * چه رفت از گزند تو اندر جهان « كنون روز بادا فره ايزديست * مكافات بد را ز ايزد بديست » بشمشير هندى بزد گردنش * به خاك اندر افكند تارى تنش ز كردار بد بر تنش بد رسيد * مجوى اى پسر بند بد را كليد چنين گفت موبد به بهرام تيز * كه « خون سر بيگناهان مريز « چو خواهى كه تاج تو ماند بجاى * مبادى جز آهسته و پاكراى « نگه كن كه تا تاج با سر چگفت * كه با مغزت اى سر خرد باد جفت » بگرسيوز آمد ز كار نيا * دو رخ زرد و يكدل پر از كيميا كشيدندش از پيش دژخيم خوار * به بند گران و ببد روزگار بدژخيم فرمود تا تيغ تيز * كشيد و بيامد دلى پرستيز ميان سپهبد به دو نيم كرد * سپه را همه دل پر از بيم كرد از آن پس بفرمود تا رهنمون * بشويد تن شاه از خاك و خون بدخمه درون تخت زرين نهند * كله بر سرش عنبرآگين نهند
آنگاه كيخسرو دستور ميدهد تا اسراى تورانى را كه غالبا خويشاوندان افراسياب بودند از زندان آزاد كرده و آنها را نوازش نمايند و خود به آسايش و آرامش پرداخته و ترك دنيا مىكند و به عبادت مشغول مىشود . كيخسرو پس از مدتى از سلطنت كناره‌گيرى مىكند و زمانى ميگذرد كه همراه دلاوران ايران طوس ، گيو ، فريبرز ، و بيژن در ميان برف و باران گير مىكند و چنان كه گويند چهار دلاور ايرانى از سرما مىميرند و كيخسرو خود به آسمان ميرود . بدينجا ماجراى تولد ، عروسى ، جنگها و مرگ سياوش و كشته شدن قاتلين او بدست فرزندش و نيز پادشاهى و جنگهاى كيخسرو پسر سياوش پايان مىپذيرد . اكنون سخن از داستان اكوان ديو و رستم بميان مىآيد .