به دو گفت « كز خواهش مادرم * نگر تا چه بد ساختى بر سرم
« پدر بيگنه بود و من در نهان * چه رفت از گزند تو اندر جهان
« كنون روز بادا فره ايزديست * مكافات بد را ز ايزد بديست »
بشمشير هندى بزد گردنش * به خاك اندر افكند تارى تنش
ز كردار بد بر تنش بد رسيد * مجوى اى پسر بند بد را كليد
چنين گفت موبد به بهرام تيز * كه « خون سر بيگناهان مريز
« چو خواهى كه تاج تو ماند بجاى * مبادى جز آهسته و پاكراى
« نگه كن كه تا تاج با سر چگفت * كه با مغزت اى سر خرد باد جفت »
بگرسيوز آمد ز كار نيا * دو رخ زرد و يكدل پر از كيميا
كشيدندش از پيش دژخيم خوار * به بند گران و ببد روزگار
بدژخيم فرمود تا تيغ تيز * كشيد و بيامد دلى پرستيز
ميان سپهبد به دو نيم كرد * سپه را همه دل پر از بيم كرد
از آن پس بفرمود تا رهنمون * بشويد تن شاه از خاك و خون
بدخمه درون تخت زرين نهند * كله بر سرش عنبرآگين نهند
آنگاه كيخسرو دستور ميدهد تا اسراى تورانى را كه غالبا خويشاوندان افراسياب بودند از زندان آزاد كرده و آنها را نوازش نمايند و خود به آسايش و آرامش پرداخته و ترك دنيا مىكند و به عبادت مشغول مىشود . كيخسرو پس از مدتى از سلطنت كنارهگيرى مىكند و زمانى ميگذرد كه همراه دلاوران ايران طوس ، گيو ، فريبرز ، و بيژن در ميان برف و باران گير مىكند و چنان كه گويند چهار دلاور ايرانى از سرما مىميرند و كيخسرو خود به آسمان ميرود .
بدينجا ماجراى تولد ، عروسى ، جنگها و مرگ سياوش و كشته شدن قاتلين او بدست فرزندش و نيز پادشاهى و جنگهاى كيخسرو پسر سياوش پايان مىپذيرد . اكنون سخن از داستان اكوان ديو و رستم بميان مىآيد .