داستان اكوان ديو و رستم جهانپهلوان « گچبرى شمارهء 6 ايوان غربى قلعهء شيخ سيراف »
چنان كه دهقانى نقل كرده و فردوسى آن را بنظم درآورده است روزى كيخسرو شاهنشاه ايران پس از پيروزى رستم به فولادوند و برگشتن سپاه از توران بايران باغ خويش را بياراست و جشن مفصلى به پا كرد و بزرگان و دلاوران ايران را پيش خواند و باهم مشغول بادهگسارى و شادى شدند . چوپانى به خدمت شاه آمد و گفت كه گورى در گلهء شاهنشاه پيدا شده است بسيار بزرگ و تنومند و مانند شير نيرومند است گله را فرارى ميدهد و ميبرد . كيخسرو دانست كه آن گور نيست بلكه اكوان ديو است كه خود را به صورت گور درمىآورد و گله را فرارى ميدهد . از پهلوانان كمك خواست و گفت كيست كه بجنگ اين ديو برود ؟ . از هيچكس پاسخى نشنيد با خود چنين گفت كه « هيچكس جز رستم چارهء آن ديو را نتواند كرد و او هم در زابل است . » كيخسرو نامهاى نوشت و بوسيلهء گرگين پسر ميلاد براى رستم فرستاد و از او خواست كه بدرگاهش بيايد . رستم به خدمت شاه رسيد و شاهنشاه شكايت چوپانرا نزد رستم گفت و از او خواست كه بجنگ اكوان ديو رود و او را بكشد . رستم به نخجيرگاه رفت و سه روز بدنبال او گشت و او را نيافت و روز چهارم گور را ديد و خواست با كمند او را بگيرد ولى گور ناپديد شد . رستم دانست كه اين گور نيست بلكه همان اكوان ديو است :