ميگويند و بالاخره كيخسرو اسرا را پيش كاووس شاه ميفرستد . و نيز نامهاى بكاووس شاه مىنويسد و پيروزى خويش به افراسياب را به نيايش اطلاع مىدهد .
از طرفى فغفور چين به يارى افراسياب مىآيد و افراسياب ميخواهد كه بلشكر كيخسرو شبيخون بزند ، ولى موفق نميشود و ميگريزد و به دژ بهشت كنگ ميرود . فغفور چين هم از كيخسرو طلب بخشش مىكند و به چين بازميگردد . و از كيخسرو تمكين مىكند . در اين هنگام شاه مكران سركشى مىكند و بدست كيخسرو كشته مىشود . كيخسرو از دريا مىگذرد و به دژ بهشت كنگ بدنبال افراسياب ميرود . ابتدا به شهر سياوش كرد ميرسد . مرگ پدر بيادش مىافتد ، زندگى او با مادرش در آنجا بخاطرش مىآيد و قتل پدرش كه بيگناه بود . مدتى در آنجا ميماند و گريه و ناله مىكند سپس بجستجوى افراسياب ميرود . افراسياب به غارى پناه مىبرد و بدست « هوم » گرفتار مىشود ، اما با حيلهاى خود را آزاد ميسازد . هوم گودرز و گيو را از وجود افراسياب در غار آگاه مىكند و اينبار هوم به حيله متوسل مىشود تا افراسياب را از غار بيرون كشد . گرسيوز را كه گرفتار بود نزديك غار مىآورند و به او ميگويند كه برادرت افراسياب را صدا كن بدينترتيب افراسياب از غار بيرون مىآيد و گرفتار كيخسرو مىشود . عاقبت گرسيوز و افراسياب نيز در درياى خون غرق ميشوند و هر دو بدست كيخسرو پسر فرنگيس و سياوش اسير و كشته ميشوند :
بيامد جهاندار با تيغ تيز * سرى پر ز كينه دلى پرستيز
چنين گفت بىدانش افراسياب * « چنين روز خود ديده بودم بخواب »
به آواز گفت « اى بد كينهجوى * نيا را چرا كشت خواهى ؟ بگوى »
چنين داد پاسخ كه اى « بدكنش * سزاوار بيغاره و سرزنش
« بكردار بد تيز بشتافتى * مكافات بد را بدى يافتى »
به دو گفت « شاها ببود آنچه بود * كنون داستانم ببايد شنود
« بمان تا مگر مادرت را ز جان * ببينم پس اين داستانها بخوان »