چنين گفت « كين را نبايد فكند * ببايد گرفتن بخم كمند
« نبايدش كردن بخنجر تباه * برينسانش زنده برم نزد شاه »
بينداخت رستم كيانى كمند * هميخواست كآرد سرش را ببند
چو گور دلاور كمندش بديد * شد از چشم او ناگهان ناپديد
بدانست رستم كه اين نيست گور * ابا او كنون چاره بايد نه زور
« جز اكوان ديو آن نشايد بدن * ببايدش از باد تيغى زدن
« ز دانا شنيدم كه اين جاى اوست * شگفت آنكه بستاند از گور پوست »
سپس اكوان ديو دوباره به صورت گور در نظر رستم پديدار شد ولى رستم تيرى بسوى او انداخت و ديو دوباره ناپديد گرديد . رستم يكروز و يك شب دنبال او گشت ولى او را نيافت و خواب بر او غلبه كرد و رخش را آب داد و خوابيد . اكوان ديو از دور پديدار شد و زمينى را كه رستم رويش خوابيده بود بريد و با دو دستش به هوا بلند كرد ( ش 65 - 66 و 67 ) و در بالاى سرش نگهداشت ناگاه رستم از خواب بيدار شد و خود را در دست اكوان ديو گرفتار ديد . رستم دانست كه در دست اكوان گرفتار شده و به هيچ نيرنگى نميتواند از چنگ او بدر آيد . اكوان برستم پيشنهاد كرد كه او را به دريا بياندازد و يا بكوه بزند . چون رستم ميدانست آنچه را در پاسخ اكوان بگويد برعكس عمل خواهد شد ، فكر كرد و گفت « اگر بگويم بكوه بزن او مرا به دريا مىاندازد و اگر بگويم مرا به دريا انداز بكوه مىزند و ديگر راه نجاتى برايم نيست و حتما ميميرم . » بالاخره رستم به او گفت « مرا بكوه بزن تا ببرها و شيران و پلنگان كوه شجاعت و دليرى مرا ببينند . مبادا مرا به دريا بياندازى كه نهنگان مرا ببلعند . » اتفاقا اكوان او را به عميقترين قسمت دريا انداخت تا نتواند بيرون آيد و طعمه نهنگان شود . رستم شنا كرد و بالاخره از دريا بيرون آمد و كنار همان چشمه كه خوابيده بود رفت و رخش را در آنجا نيافت . زين و برگ رخش را با خود برداشت و بيابانها را زير پا گذاشت :
فرود آمد و رخش را آب داد * هم از ماندگى چشم را خواب داد
چو اكوانش از دور خفته بديد * يكى باد شد تا به دو دررسيد