تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 529

مساهمون:

ص٥٢٩
زمين گرد ببريد برداشتش * ز هامون بگردون برافراشتش غمين گشت رستم چو بيدار شد * سرير خرد پر ز تيمار شد ابا خويشتن گفت « ديو پليد * يكى دام چونين مرا گستريد « دريغا دل و زور اين يال من * همان زخم شمشير و كوپال من « جهانى از اين كار گردد خراب * برآيد همه كام افراسياب » چو رستم بجنبيد بر خويشتن * چنين گفت اكوان كه « اى پيلتن « يكى آرزو كن كه تا از هوا * كجا بايد اكنون فكندن ترا « سوى آبت اندازم از سوى كوه * كجا خواهى افتاد دور از گروه » چو رستم بگفتار او بنگريد * تن اندر كف ديو واژونه ديد « گر اندازدم » گفت « بر كوهسار * تن و استخوانم نيايد به كار « كنون هرچه گويمش جز آن كند * نه سوگند داند نه پيمان كند « اگر گويم او را به آبم فكن * ز كام نهنگان بسازم كفن « كنون با من اين ديو وارون ستيز * بكوه افكند تا شوم ريزريز » چنين داد پاسخ كه « داناى چين * يكى داستانى ز دست اندر اين « كه در آب هركو برآيدش هوش * به مينو نبيند روانش سروش « به دريا نبايد كه اندازيم * كفن سينهء ماهيان سازيم « بكوهم درانداز تا ببر و شير * ببينند چنگال مرد دلير » ز رستم چو بشنيد اكوان ديو * برآورد بر سان دريا غريو « به جائى بخواهم فكندنت » گفت * « كه اندر دو گيتى بمانى نهفت » بدرياى ژرف اندر انداختش * چنان چون شنيدش دگر ساختش همان كز هوا سوى دريا رسيد * سبك تيغ تيز از ميان بركشيد نهنگان كه كردند آهنگ اوى * ببودند سرگشته در چنگ اوى بدست چپ و پاى كردى شناه * بديگر ز دشمن همى جست راه ز كارش نيامد زمانى درنگ * چنين باشد آن كو بود مرد جنگ اگر ماندى كس به مردى بپاى * زمانه پى او نبردى بجاى ز دريا به مردى بيكسو كشيد * برآمد به خشكى و هامون بديد بدان چشمه آمد كجا خفته بود * برو ديو بدگوهر آشفته بود نبد رخش رخشان در آنمرغزار * جهانجوى شد تند با روزگار برآشفت و برداشت زين و لگام * بشد بر پى رخش تا گاه بام چنين است رسم سراى درشت * گهى پشت زين و گهى زين به پشت پياده هميرفت جويان شكار * به پيش اندر آمد يكى مرغزار همه بيشه و آبهاى روان * بهر جاى دراج و قمرى نوان
بالاخره رخش را در ميان اسبان افراسياب پيدا كرد و زين را