زمين گرد ببريد برداشتش * ز هامون بگردون برافراشتش
غمين گشت رستم چو بيدار شد * سرير خرد پر ز تيمار شد
ابا خويشتن گفت « ديو پليد * يكى دام چونين مرا گستريد
« دريغا دل و زور اين يال من * همان زخم شمشير و كوپال من
« جهانى از اين كار گردد خراب * برآيد همه كام افراسياب »
چو رستم بجنبيد بر خويشتن * چنين گفت اكوان كه « اى پيلتن
« يكى آرزو كن كه تا از هوا * كجا بايد اكنون فكندن ترا
« سوى آبت اندازم از سوى كوه * كجا خواهى افتاد دور از گروه »
چو رستم بگفتار او بنگريد * تن اندر كف ديو واژونه ديد
« گر اندازدم » گفت « بر كوهسار * تن و استخوانم نيايد به كار
« كنون هرچه گويمش جز آن كند * نه سوگند داند نه پيمان كند
« اگر گويم او را به آبم فكن * ز كام نهنگان بسازم كفن
« كنون با من اين ديو وارون ستيز * بكوه افكند تا شوم ريزريز »
چنين داد پاسخ كه « داناى چين * يكى داستانى ز دست اندر اين
« كه در آب هركو برآيدش هوش * به مينو نبيند روانش سروش
« به دريا نبايد كه اندازيم * كفن سينهء ماهيان سازيم
« بكوهم درانداز تا ببر و شير * ببينند چنگال مرد دلير »
ز رستم چو بشنيد اكوان ديو * برآورد بر سان دريا غريو
« به جائى بخواهم فكندنت » گفت * « كه اندر دو گيتى بمانى نهفت »
بدرياى ژرف اندر انداختش * چنان چون شنيدش دگر ساختش
همان كز هوا سوى دريا رسيد * سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
نهنگان كه كردند آهنگ اوى * ببودند سرگشته در چنگ اوى
بدست چپ و پاى كردى شناه * بديگر ز دشمن همى جست راه
ز كارش نيامد زمانى درنگ * چنين باشد آن كو بود مرد جنگ
اگر ماندى كس به مردى بپاى * زمانه پى او نبردى بجاى
ز دريا به مردى بيكسو كشيد * برآمد به خشكى و هامون بديد
بدان چشمه آمد كجا خفته بود * برو ديو بدگوهر آشفته بود
نبد رخش رخشان در آنمرغزار * جهانجوى شد تند با روزگار
برآشفت و برداشت زين و لگام * بشد بر پى رخش تا گاه بام
چنين است رسم سراى درشت * گهى پشت زين و گهى زين به پشت
پياده هميرفت جويان شكار * به پيش اندر آمد يكى مرغزار
همه بيشه و آبهاى روان * بهر جاى دراج و قمرى نوان
بالاخره رخش را در ميان اسبان افراسياب پيدا كرد و زين را