گيو به جستجوى بهرام ميروند و او را در خون خود غلتيده مىبينند .
بهرام به برادرش وصيت مىكند :
چنين گفت با گيو « كاى نامجوى * مرا چون بپوشى بتابوت روى
« تو كين برادر بخواه از تژاو * ندارد مگر گاو با شير تاو »
ولى هنوز بهرام زنده بود كه گيو تژاو را دستگير كرده و پيش او مىآورد و گيو در جلو بهرام سر تژاو را مىبرد . بهرام نيز پس از آن جان ميدهد . گيو نعش بهرام را به اسب تژاو بسته و او را به بيژن مىسپارد . بيژن جسد بهرام را در دخمهاى ميگذارد و سپاه ايران شكست سختى مىخورد و مجبور بعقبنشينى مىشود و فريبرز و سپاهش سوگوار از مرگ بهرام بايران برمىگردد . كيخسرو ناراحت مىشود و بر بزرگان و دليران سپاه خشم مىكند ولى به ميانجيگرى و خواهش رستم ، شاه كيخسرو همهء آنها را ميبخشد و برستم ميگويد :
به دو گفت خسرو كه « اى پهلوان * دلم پر ز تيمار شد زان جوان
« كنون پند تو داروى جان بود * و گرچه دل از درد پيچان بود »
چو شاه جهان اين سخن كرد ياد * تهمتن به پيشش زمين بوسه داد
شاه كيخسرو باز سپاهى بفرماندهى طوس همراه دلاوران ديگر ايران به توران مىفرستد اينبار هم پيران ويسه طوس را فريب ميدهد . گرچه طوس ارژنگ دلاور بزرگ توران را ميكشد و با هومان هم جنگ مىكند و گيو دلاور هم اسب هومان را ميكشد ولى خود هومان فرار مىكند و جنگ سختى بين لشكريان طرفين در ميگيرد . در اين هنگام افسونگرى از تورانزمين جادو مىكند و هوا سرد مىشود و سپاه ايران از سرما عاجز شده و بكوه هماون پناه ميبرد .
آنگاه پيران ويسه با سپاهى گران بكوه هماون ميرود و گفتگوئى بين او و طوس انجام ميگيرد و پيران بطوس ميگويد « من بخونخواهى فرود نوهام بايد تو را بكشم » طوس هم در پاسخ پيران ميگويد « اين دروغها و كشت و كشتارها همه گناه خود توست اگر تو سياوش را به توران نميبردى و به او وعده دروغ نميدادى او كشته نميشد و اين