« نژاد منوچهر و ريش سفيد * ترا داد بر زندگانى اميد
« و گرنه بفرمودمى تا سرت * بدانديش كردى جدا از برت
« برو جاودان خانه زندان تست * همان گوهر بد نگهبان تست »
فريبرز كه فرماندهى سپاه را به عهده داشت با پيران ويسه مىجنگد ولى باز هم سپاه ايران شكست مىخورد و مجبور به عقبنشينى مىشود اما گودرز و گيو از اين عقبنشينى ناراحت شده و گودرز به بيژن ( پسر گيو ) دستور مىدهد كه برود و فريبرز را بميدان جنگ بياورد و اگر نيامد درفش را از فريبرز بگيرد و خود درفشدار باشد . اما فريبرز از دادن درفش هم خوددارى كرده و مىگويد :
« مرا شاه داد اين درفش و سپاه * همان پهلوانى و تخت و كلاه
« درفش از در بيژن گيو نيست * نه اندر جهان سربسر نيو نيست »
يكى تيغ بگرفت بيژن بنفش * بزد ناگهان بر ميان درفش
به دو نيمه كرد اختر كاويان * يكى نيمه بگرفت و رفت از ميان
بيژن با تيغى درفش را پاره مىكند و نيمى از آن را بدست مىگيرد و به جنگ مىروند ، تركان چون درفش را در دست بيژن مىبينند براى گرفتن درفش كاويانى به بيژن حمله مىكنند :
چنين گفت هومان كه « آن اختر است * كه نيروى ايران به دو اندر است
« درفش بنفش ار بچنگ آوريم * جهان بر دل شاه تنگ آوريم »
ريو ( ريونيز ) پسر ديگر كاووس شاه نيز در همين جنگ بدست تورانيان كشته مىشود و بهرام پسر گودرز تاج او را از ميان تركان تورانى مىربايد ولى تازيانهاش در ميان لشكر توران گم مىشود و بعدا بهرام براى آوردن تازيانهاش ميرود ولى صد سوار ترك بر او ميتازند و « تژاو » يكى از دليران توران دست او را از بدنش جدا مىكند ولى او را نميكشد :
چو بهرام يل گشت بىتوش و تاو * پس پشت او اندر آمد تژاو
يكى تيغ زد بر سر كتف اوى * دلير اندر آمد ز بالا به روى
جدا شد ز تن دست خنجر گزار * فروماند از جنگ و برگشت كار
چون آفتاب غروب مىكند و بهرام بازنمىگردد گيو به بيژن ميگويد كه براى برادرم نگرانم بايد براى يافتن او برويم . بيژن و