تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
حال برادرت جويا شو . » فرود و تخوار نزديك سپاه ايران ميرسند ولى طوس بهرام را ميفرستد و ميگويد « برو ببين اين دو دلير كيستند . ؟ » بهرام نزد فرود مىآيد و پس از اينكه مطمئن مىشود او فرود است احترامات لازم را بجاى مىآورد و فرود هم به او ميگويد كه « منهم ميخواهم در اين جنگ بسپاه ايران كمك كنم و سورى هم بسپاه بدهم . » اما بهرام كه ميدانست طوس گاهى ديوانه مىشود ، به فرود ميگويد « من ميروم و پيام تو را به طوس مىدهم و اگر طوس دوباره مرا پيش تو فرستاد كه هيچ و اگر كس ديگرى را فرستاد بدان كه خيال كشتن تو را كرده است و دفاع كن و پيش طوس نيا چون ممكن است خداى ناكرده قصد جان تو را بكند . » بهرام نزد طوس آمده و مىگويد كه « فرود به استقبال آمده و ميل دارد كه سورى بلشكر بدهد و خود نيز با ما همدست شود . » ولى طوس بيمغزى مىكند و ديوانه‌وار ميگويد « بايد او را بكشيم چون او نوهء پيران ويسه است و دشمن ماست و دستور ميدهد چند تن از دليران براى دستگيرى فرود بروند . » چون فرود از قصد وى آگاه مىشود خود را بدژ مىرساند و نزد مادرش ميرود تا او را از اين امر مهم آگاه كند . دليران ايران و فرستادگان طوس دژ را محاصره ميكنند و بالاخره فرود مجبور بدفاع مىشود و همه سواران و يارانش كشته ميشوند و يكه و تنها ميماند تا او نيز كشته مىشود . مادرش نيز هماندم از ناراحتى خود را ميكشد . بهرام كه اين منظره را ميبيند بطوس ميگويد :
بايرانيان گفت « كز كردگار * بترسيد و از گردش روزگار « ببد بس دراز است دست سپهر * به بيدادگر برنگردد به مهر « ز كيخسرو اكنون نداريد شرم * كه چندان سخن گفت با طوس نرم ؟ « ز خون برادر چو آگه شود * همى شرم و آزرم كوته شود »
از آنطرف خبر بافراسياب ميرسد كه سپاه ايران به كلات آمده و فرود را كشته است و اكنون عازم توران هستند . افراسياب به پيران ويسه مىگويد كه « لشكرى جمع آورد براى مقابله با سپاه ايران