بود و نامش « اشكبوس » بود ميكشد ( ش 62 ) و سپس فرمانده سپاه خاقان « كاموس » را ميكشد . و سپس « چنگش » دلير ديگر چين را به هلاكت مىرساند . آنگاه پيران پيامى برستم ميفرستد و از او دعوت مىكند كه باهم گفتگو كنند ولى گفتگوى آنها نيز نتيجهاى در بهبود مناسبات نمىبخشد . پس از آن رستم با « شنگل » پهلوان نامى چين مىجنگد و او را زخمى مىكند ولى يارانش نجاتش مىدهند و فرار مىكند . سپس رستم « ساوه » و « كهاركهانى » دو تن از دليران ديگر چين را ميكشد و خاقان چين پيام آشتى به رستم مىدهد ولى خودش بدست رستم اسير مىشود . ايرانيان در اين جنگ پيروز ميشوند و غنائم زيادى بچنگ مىآورند . آنگاه رستم نامهاى مبنى بر پيروزى سپاه ايران بشاه كيخسرو مىنويسد و شاه در پاسخ رستم چنين مىگويد :
« رسيد آنچه گفتى بدين بارگاه * اسيران و پيلان و تخت و كلاه
« كسى را كه رستم بود پهلوان * سزد گر بماند هميشه جوان
« پرستيده چون تو ندارد سپهر * ز تو بخت هرگز مبراد مهر »
آنگاه افراسياب از پولادوند يارى خواسته و به او قول مىدهد كه اگر او رستم را بكشد نيمى از شاهى و كشورش را به او بدهد :
« من از پادشاهى آباد خويش * نه برگيرم از گنج يك نيمه بيش
« دگر نيمه ديهيم و گنج آن تست * كه امروز پيكار و رنج آن تست »
پولادوند حكمرانى بود كه در آن كوه زندگى ميكرد و به سيرت ديوان بود و باكى از هيچچيز نداشت :
يكى پادشا بود پولادوند * رسيده تنش تا بچرخ بلند
در آن كوه چين اندرون جاى اوى * نبود اندران بوم همتاى اوى
آنگاه پولادوند با ايرانيان جنگ مىكند ولى در جنگ با رستم زمين مىخورد و از جنگ مىگريزد و افراسياب و پيران ويسه هم فرار ميكنند و ايرانيان فاتح از توران بازمىگردند . در اينجا است كه داستان رستم و اكوان ديو پيش مىآيد .
اما پيش از اينكه داستان رستم و اكوان ديو را بياورم و از