جنگها پيش نمىآمد . »
بهرحال اكنون سپاه ايران در كوه هماون محصور شده و آذوقه و علف نيز براى خود و اسبانشان نيست . گودرز بطوس ميگويد « بهتر است به سپاه توران شبيخون بزنيم . » طوس و گيو و رهام و چندين دلاور ديگر بسوى سپاه پيران ميروند ولى چون سپاه توران كوه را محاصره كردهاند بينتيجه برميگردند . اكنون شكست ايرانيها حتمى شده است و پهلوانان همه نااميد هستند و فقط اميدوارى آنها به لطف خداوند است و دستها را بلند كرده و از خداوند يارى ميطلبند .
از طرفى چون خبر بكيخسرو ميرسد كه سپاه ايران شكست خورده و در كوه هماون محاصره شده است رستم را با سپاه ديگر براى كمك به دلاوران ايرانى به كوه هماون ميفرستد :
برستم چنين گفت « كايسرفراز * بترسم كه اين دولت ديرباز
« همى سر گرايد بسوى نشيب * دلم شد ز كردار آن پرنهيب
« بكندى دل و مغز ديو سفيد * زمانه به مهر تو دارد اميد
« اميد سپاه و سپهبد به تست * كه روشنروان بادى و تندرست
« برو با دل شاد و راى درست * نشايد گرفتن چنين كار سست »
رستم با سى هزار نفر به يارى محاصرهشدگان مىآيد . از آنطرف هم خاقان چين سپاهى را به فرماندهى كاموس براى كمك به سپاه افراسياب ميفرستد و سپاه چين زودتر از سپاه رستم به آنجا ميرسد . سپاه ايران در محاصره و دلواپس و باميد رسيدن كمك است دلاوران ايرانى گرم گفتگو و چارهانديشى هستند . ديدهبانان ايران مژدهء آمدن رستم را به آنها ميدهند :
چو بشنيد گودرز گشواد تفت * شب تيره از كوه خارا برفت
چو گودرز روى تهمتن بديد * شد از آب ديده رخش ناپديد
گرفتند مر يكدگر را كنار * خروشى برآمد ز هر دو بزار
سپس دلاوران باهم بگفتگو و راز و نياز پرداخته و خود را آماده جنگ ميكنند . رستم يكى از دليران چين را كه حريف طلبيده