اگر پادشاهى بود در گهر * بيايد كه نيكى كند تاجور
سزد گر گمانى برد بر سه چيز * كز اين سه گذشتى چهار است نيز
پند و اندرز كاووس به كيخسرو :
هنر با نژاد است و با گوهر است * سه چيز است و هر سه به بند اندر است
گهر آنكه با فر يزدان بود * نيازد به بد دست و بد نشنود
نژاد آنكه باشد ز تخم پدر * سزد كاردان تخم پاكى ببر
هنر آنكه آموزى از هر كسى * بكوشى و پيچى ز رنجش بسى
چو اين هر سه يا بى خرد بايدت * شناسندهء نيك و بد بايدت
چو اين چار با يكتن آيد بهم * بياسايد از آز و از رنج و غم
مگر مرگ كز مرگ خود چاره نيست * وزو تيزتر نيز پتياره نيست
داورى و دادگرى كيخسرو بهنگام شاهى او نقل مجالس شد ، زيرا او پس از شاه شدن ( ش 60 و 61 ) ريشهء ستم را از كشور ايران كند و همهء ويرانهها را آباد ساخت و كشورش را مانند بهشتى سرسبز و خرم و عارى از كينه ساخت ، كيخسرو براى نيايش خداوند به آتشكدهء آذرگشسپ در آذربايجان رفت و پس از بازگشت از آتشكده با نياى خود كاووس شاه و رستم دستان ملاقات كرد و از هر درى سخن بميان آمد :
چو كيخسرو آن شاه بر گاه شد * جهان يكسر از كارش آگاه شد
بگسترد گرد جهان داد را * بكند از زمين بيخ بيداد را
هر آنجا كه ويران بد آباد كرد * دل غمگنان از غم آزاد كرد
از ابر بهارى بباريد نم * ز روى زمين زنگ بزدود و غم
زمين چون بهشتى شد آراسته * ز داد و ز بخشش پر از خواسته
همه بوم ايران سراسر بگشت * بآباد و ويرانى اندر گذشت
هر آن بوم و بركان نه آباد بود * تبه بود و ويران ز بيداد بود
درم داد و آباد كردش ز گنج * ز داد و ز بخشش نيامد برنج
بر شهر بنشست و بنهاد تخت * چنانچون بود مردم نيكبخت
همان بد ره و جام مى خواستى * بدينار گيتى بياراستى
وز آنجا سوى شهر ديگر شدى * همان با مى و تخت و افسر شدى
چنين تا در آذرآبادگان * بشد با بزرگان و آزادگان
همى خورد باده همى تاخت اسب * بيامد سوى خان آذرگشسب
جهانآفرين را ستايش گرفت * به آتشكده بر نيايش گرفت
بيامد خرامان از آنجايگاه * نهادند سر سوى كاووس شاه