تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
اگر پادشاهى بود در گهر * بيايد كه نيكى كند تاجور سزد گر گمانى برد بر سه چيز * كز اين سه گذشتى چهار است نيز
پند و اندرز كاووس به كيخسرو :
هنر با نژاد است و با گوهر است * سه چيز است و هر سه به بند اندر است گهر آنكه با فر يزدان بود * نيازد به بد دست و بد نشنود نژاد آنكه باشد ز تخم پدر * سزد كاردان تخم پاكى ببر هنر آنكه آموزى از هر كسى * بكوشى و پيچى ز رنجش بسى چو اين هر سه يا بى خرد بايدت * شناسندهء نيك و بد بايدت چو اين چار با يكتن آيد بهم * بياسايد از آز و از رنج و غم مگر مرگ كز مرگ خود چاره نيست * وزو تيزتر نيز پتياره نيست
داورى و دادگرى كيخسرو بهنگام شاهى او نقل مجالس شد ، زيرا او پس از شاه شدن ( ش 60 و 61 ) ريشهء ستم را از كشور ايران كند و همهء ويرانه‌ها را آباد ساخت و كشورش را مانند بهشتى سرسبز و خرم و عارى از كينه ساخت ، كيخسرو براى نيايش خداوند به آتشكدهء آذرگشسپ در آذربايجان رفت و پس از بازگشت از آتشكده با نياى خود كاووس شاه و رستم دستان ملاقات كرد و از هر درى سخن بميان آمد :
چو كيخسرو آن شاه بر گاه شد * جهان يكسر از كارش آگاه شد بگسترد گرد جهان داد را * بكند از زمين بيخ بيداد را هر آنجا كه ويران بد آباد كرد * دل غمگنان از غم آزاد كرد از ابر بهارى بباريد نم * ز روى زمين زنگ بزدود و غم زمين چون بهشتى شد آراسته * ز داد و ز بخشش پر از خواسته همه بوم ايران سراسر بگشت * بآباد و ويرانى اندر گذشت هر آن بوم و بركان نه آباد بود * تبه بود و ويران ز بيداد بود درم داد و آباد كردش ز گنج * ز داد و ز بخشش نيامد برنج بر شهر بنشست و بنهاد تخت * چنانچون بود مردم نيكبخت همان بد ره و جام مى خواستى * بدينار گيتى بياراستى وز آنجا سوى شهر ديگر شدى * همان با مى و تخت و افسر شدى چنين تا در آذرآبادگان * بشد با بزرگان و آزادگان همى خورد باده همى تاخت اسب * بيامد سوى خان آذرگشسب جهان‌آفرين را ستايش گرفت * به آتشكده بر نيايش گرفت بيامد خرامان از آنجايگاه * نهادند سر سوى كاووس شاه