داد كه دژ را تيرباران كنند :
چو نامه به ديوار دژ درنهاد * پيام جهانجوى خسرو بداد
شد آن نامهء نامور ناپديد * خروش آمد و خاك دژ بردميد
هم آنگه بفرمان يزدان پاك * از آن بارهء دژ برآمد تراك
تو گفتى كه رعد است اندر بهار * خروش آمد از دشت و از كوهسار
جهان گشت چون روى زنگى سياه * نه خورشيد پيدا نه پروين نه ماه
برانگيخت كيخسرو اسب سياه * چنين گفت با پهلوان سپاه
كه « بر دژ يكى تيرباران كنيد * كمانرا چو ابر بهاران كنيد »
ز ديوان بسى شد ز پيكان هلاك * بسى زهره كفته فتاده به خاك
وزان پس يكى روشنى بردميد * دربارهء تيره آمد پديد
كيخسرو و همراهيانش پس از فتح دژ به آذرآبادگان ( آذربايجان ) رفتند و در آنجا شهرى بنا كردند كه باغ و ميدان و ايوان و كاخى داشت و گنبد و بارگاهى كه بنام معبد آذرگشسپ خوانده شد . موبدان و ستارهشناسان و خردمندان گرد آن معبد يا آتشكده جمع شدند و شاه كيخسرو يكسال در آنجا بماند تا رونقى بآتشكده داد و سپس با سپاه خويش نزد شاه كاووس آمد و شاهى او مسلم شد . كاووس چون از آمدن نوهاش كيخسرو آگاه شد شادمان به پيشوازش آمد و دست او را گرفت و نزد خود نشانيد و شاهى را به او بخشيد ( ش 41 - 60 و 61 ) و در اداره كردن كشورش نيز پند و اندرز بسيار به او داد :
چو آگاهى آمد بكاوس كى * كه آمد ز ره پور فرخنده پى
پذيره شدش با رخى ارغوان * ز شادى دل پير گشته جوان
چو از دور خسرو نيا را بديد * بخنديد و شادان دلش بردميد
چو كاوس بر تخت زرين نشست * گرفت آن زمان دست خسرو بدست
بياورد بنشاند بر جاى خويش * ز گنجور تاج كيان خواست پيش
ببوسيد و بر سرش بنهاد تاج * بكرسى شد از مايهور تخت عاج
جهان را چنين است ساز و نهاد * ز يكدست بستد بديگر بداد
بخوشى بياراى و بيشى ببخش * مكن زور را بر دل خويش پخش
بخور هرچه دارى فزونى بده * تو رنجيدهء بهر دشمن منه
نبينى كه گيتى پر از خواسته است * جهانى به خوبى بياراسته است
كمى نيست در بخشش دادگر * همى شادى آراى و انده مخور