پادشاهى از آن او خواهد بود :
« دو فرزند ما را كنون با دو خيل * ببايد شدن تا در اردبيل
« بمرزى كه آنجا دژ بهمنست * همه ساله پرخاش اهريمنست
« از ايشان يكى كان بگيرد بتيغ * ندارم از او تخت شاهى دريغ »
طوس و گودرز با فريبرز و كيخسرو از خدمت شاه مرخص شدند و بدنبال مأموريت خود رفتند . طوس با سپاهى زياد بفرماندهى فريبرز به اردبيل رفته و به دژ بهمن رسيد ولى هرچه كوشش كردند در سرى دژ را نيافته و نااميد از آنجا برگشتند :
بشد طوس با كاويانى درفش * بپاى اندرون كرده زرينه كفش
فريبرز كاوس در قلب گاه * بپيش اندرون طوس و پيل و سپاه
سپه چون به نزديكى دژ رسيد * زمين همچو آتش همى بردميد
بگشتند يكهفته گرد اندرش * به جائى نديدند پيدا درش
بنوميدى از رزم گشتند باز * نيامد بر از رنج و راه دراز
آنگاه كيخسرو و گودرز و گيو با سپاهى به سوى اردبيل شتافتند و طلسم دژ بهمن را شكسته و بدژ بهمن دست يافتند و ديوان را كشته و آنجا را مسخر ساختند :
بشد تا دژ بهمن آزاد شاه * خود و گيو و گودرز و چندان سپاه
نويسندهء خواند بر پشت زين * يكى نامه فرمود با آفرين
كه « اين نامه از بندهء كردگار * جهانجوى كيخسرو نامدار
« كه از بند اهريمن بد بجست * بيزدان زد از هر بدى پاكدست
« كه اويست جاويد برتر خداى * هم اويست روزىده و رهنماى
« مرا داده او رنگ و فر كيان * تن پيل و چنگال شير ژيان
« جهانى سراسر بشاهى مراست * سر گاو تا برج ماهى مراست
« گر اين دژ بروبوم اهريمنست * جهانآفرين را بدل دشمنست
« بفر و بفرمان يزدان پاك * سرش را ز ابر اندر آرم به خاك
« و گر جادوانراست اين دستگاه * مرا خود بجادو نبايد سپاه
« بفرمان يزدان كنم دژ تهى * كه اينست فرمان شاهنشهى »
اين نامه را به ديوار دژ نهادند و مدتى بعد نامه ناپديد گرديد ، ولى شكافى از ديوار دژ باز شد كه صداى غرش رعد را داشت و طلسم دژ شكست و در باز شد . كيخسرو با اسب سياهش پيش رفت و دستور