تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠
( گچ‌برى شماره 1 ) هم از اين مجلس بوجود آورده است . در اين گچبرى كيخسرو و كيكاووس در كنار هم نشسته‌اند و مشغول گفتگو هستند . ( ش 41 بالا ) شايد سخنانى كه آنها بهم مىگويند همين گفتار شاهنامهء فردوسى باشد :
چو كيخسرو آمد بر شهريار * جهان گشت پربوى و رنگ و نگار به آذين جهانى شد آراسته * در و بام و ديوار پرخواسته چو كاوس كى روى خسرو بديد * سرشكش ز مژگان برخ برچكيد فرود آمد از تخت و شد پيش اوى * بماليد بر روى او چشم و روى جوان جهانجوى بردش نماز * گرازان سوى تخت رفتند باز فراوان ز تركان بپرسيد شاه * هم از تخت سالار توران سپاه چنين داد پاسخ كه آن كم‌خرد * ببد روى گيتى بسى بسپرد « پدر را بدان زار و خوارى بكشت * زد آن مادرم را به زخم درشت « چو گشتم من از پاك مادر جدا * بكوهم فرستاد آن ناسزا « بترسيدم از كار و كردار اوى * به‌پيچيدم از خشم و آزار اوى » دگر گفت خسرو بكاوس شاه * كه « ايشهريار جهانديده گاه « ز گيو ار بگويم بخسرو خبر * هر آنچ از وى آمد همه دربدر « عجب ماند و نيست جاى شگفت * كز آن برتر اندازه نتوان گرفت « من آن ديدم از گيو كز پيل مست * نه بيند بهندوستان بت‌پرست « گمانى نبردم كه هرگز نهنگ * ز دريا برآيد بدانسان بجنگ « مرا او رهانيد و مادر بهم * ز چنگال آشفته شير دژم « كسى را كه چون او بود پهلوان * سزد گر بماند هميشه جوان » چو كاوس گفتار خسرو شنيد * رخانش بكردار گل بشكفيد سر گيو بگرفت اندر كنار * ببوسيد روى و برش بيشمار يكى خلغتش داد كاندر جهان * كسى آن نديد از كهان و مهان فرنگيس را گلشن زرنگار * بياراست با طوق و با گوشوار به دو گفت « كاى بانوى بانوان * مبادى ز اندوه هرگز نوان « بروبوم و پيوند بگذاشتى * فراوان بره رنج برداشتى « كنون شهر ايران سراى تو است * مرا رهنماينده راى تو است » مه بانوان خواندش آفرين * كه « بىتو مبادا زمان و زمين » يكى كاخ گشواد بد در صطخر * كه آزادگان را بدان بود فخر هميرفت گودرز با شهريار * چو آمد بدان گلشن زرنگار بر اورنگ زرينش بنشاندند * بشاهى بر او آفرين خواندند
پس از اينكه كاووس شاه شاهى را به كيخسرو داد همه دلاوران