( گچبرى شماره 1 ) هم از اين مجلس بوجود آورده است . در اين گچبرى كيخسرو و كيكاووس در كنار هم نشستهاند و مشغول گفتگو هستند . ( ش 41 بالا ) شايد سخنانى كه آنها بهم مىگويند همين گفتار شاهنامهء فردوسى باشد :
چو كيخسرو آمد بر شهريار * جهان گشت پربوى و رنگ و نگار
به آذين جهانى شد آراسته * در و بام و ديوار پرخواسته
چو كاوس كى روى خسرو بديد * سرشكش ز مژگان برخ برچكيد
فرود آمد از تخت و شد پيش اوى * بماليد بر روى او چشم و روى
جوان جهانجوى بردش نماز * گرازان سوى تخت رفتند باز
فراوان ز تركان بپرسيد شاه * هم از تخت سالار توران سپاه
چنين داد پاسخ كه آن كمخرد * ببد روى گيتى بسى بسپرد
« پدر را بدان زار و خوارى بكشت * زد آن مادرم را به زخم درشت
« چو گشتم من از پاك مادر جدا * بكوهم فرستاد آن ناسزا
« بترسيدم از كار و كردار اوى * بهپيچيدم از خشم و آزار اوى »
دگر گفت خسرو بكاوس شاه * كه « ايشهريار جهانديده گاه
« ز گيو ار بگويم بخسرو خبر * هر آنچ از وى آمد همه دربدر
« عجب ماند و نيست جاى شگفت * كز آن برتر اندازه نتوان گرفت
« من آن ديدم از گيو كز پيل مست * نه بيند بهندوستان بتپرست
« گمانى نبردم كه هرگز نهنگ * ز دريا برآيد بدانسان بجنگ
« مرا او رهانيد و مادر بهم * ز چنگال آشفته شير دژم
« كسى را كه چون او بود پهلوان * سزد گر بماند هميشه جوان »
چو كاوس گفتار خسرو شنيد * رخانش بكردار گل بشكفيد
سر گيو بگرفت اندر كنار * ببوسيد روى و برش بيشمار
يكى خلغتش داد كاندر جهان * كسى آن نديد از كهان و مهان
فرنگيس را گلشن زرنگار * بياراست با طوق و با گوشوار
به دو گفت « كاى بانوى بانوان * مبادى ز اندوه هرگز نوان
« بروبوم و پيوند بگذاشتى * فراوان بره رنج برداشتى
« كنون شهر ايران سراى تو است * مرا رهنماينده راى تو است »
مه بانوان خواندش آفرين * كه « بىتو مبادا زمان و زمين »
يكى كاخ گشواد بد در صطخر * كه آزادگان را بدان بود فخر
هميرفت گودرز با شهريار * چو آمد بدان گلشن زرنگار
بر اورنگ زرينش بنشاندند * بشاهى بر او آفرين خواندند
پس از اينكه كاووس شاه شاهى را به كيخسرو داد همه دلاوران